صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

به نام خدا
قهرمانی در جام حذفی و دریافت دومین جام در این فصل گوارای جان تمام

پرسپولیسی ها باد .


قهرمانی جام حذفی سال 97-98

گرچه برگزاری فینال با آبرو ریزی های بسیاری از طرف برگزار کنندگان آن انجام شد .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸ساعت 9:6 توسط سهیل | |

                                                         به نام خدا
يکي از ويژگي ترين رمضان هاي زندگي ام که يک رمضان هم بود مربوط مي شه به سالي که خدمت سربازي بودم ، دوره آموزشي ام تمام شده بود و تقسيم شده بودم و به تهران ، ميدان حر ، پشتيباني منطقه 3 ارتش ، پادگان بزرگي که بعدها فهميدم اسم قديمي اش "باغ شاه" بوده که در دوران مشروطيت نقش برجسته اي در وقايع آن زمان داشته .
خلاصه اينکه در قسمت پذيرش پادگان بودم و هنوز واحد خدمتی ام مشخص نبود يک جورايي بلاتکليف بودم . چون ديپليم بودم درجه دار بودم و داراي شرايطي ويژه يکي از نظر مرخصي . يادمه روز اول ماه رمضان از پادگان زدم بيرون ، بي هدف توي خيابان راه مي رفتم . اصلا نميدونستم کجا هستم. نزديکي هاي افطار از يک نانوايي يک نون بربري خريدم و بعدش هم يک ماست موسير يکنفره گرفتم و در مسيرم به يک پارک وسيعي رسيدم (بعدها فهميدم پارک شهر هستش) همانجا ماندم تا افطار بشه و با همان نون و ماست افطار کردم . حس خاصي بود . فکر کنم آخرهاي اسفند بود و هوا خوب بود ، پارک تقريبا خلوت بود و صداي اذان طنين خاصي داشت ، براي اولين بار بود که افطار از خانواده دور بودم و اين غمي سنگين به دلم انداخته بود ، با همه اينها آن شب گذشت و خاطره اش براي هميشه برايم باقي ماند
دو - سه روز بعدش يگان خدمتي ام مشخص شد و من براي دژباني انتخاب شدم ، شبهاي ماه رمضان و گروهبان نگهبان بودن در قسمت دژباني پادگاني با آنهمه رفت و آمد و اتفاقات آن يک طرف ، فرستادن سربازها براي گرفتن افطار و سحري يک طرف ، مخصوصا که سحرها بايد ديگهاي غذاي چرب با آب سرد توسط سربازها شسته مي شد و ما نظارت مي کرديم که تميز شسته شوند .

نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 15:55 توسط سهیل | |

                                                      به نام خدا
خاطرات بعدي ماه مبارک برميگرده به دوراني که در خانه موسوم به صيفي ساکن بوديم ، خانه اي با شرايط خاص خودش . و بيشتر شامل دوران نوجواني و جواني ام ميشد . تجربه اولين روزه هاي کامل در گرماي شديد تابستاني . تابستان بود و ما توي کوچه و خيابان مشغول بازي و فوتبال ، روزه هم بوديم . بعد از هر فوتبال مي آمدم خانه و در حياط خانه سرم رو ميگرفتم زير شير آب و حسابي سر و صورتم را خيس مي کردم ، از طبقه بالا مامان فرياد مي زد که بچه هواي گرم و عرق کرده اينطوري سرت را زير شير آب سرد نگير، شيردون سرت مي بنده . اما کو گوش شنوا ؟ با عجله مي زدم بيرون و يک فوتبال ديگه بازي ميکرديم و باز همان آش و همان کاسه . نزديک ظهر و بعد از ظهر مي شد که اين عمل بيشتر و بيشتر هم مي شد . افطار هم شربت هاي آبليمو و سکنجبين سرد مامان را ليوان ليوان يکسره سر ميکشيديم .
به همراه دو - سه تا از بچه هاي محله شبها مي رفتيم دوره قرآن ، اما مثل گذشته يک جاي خاصي نمی رفتیم، مي گشتيم توي ميلانها و هر خانه اي که دوره قرآن داشت واردش مي شديم و چند خط قرآن ميخوانديم و مي آمديم بيرون و باز مي رفتيم يک جاي ديگه ، يک جورايي دوره گردي مي کرديم و يک جا بند نبوديم. يادمه يکبار توي حسينيه چهارده معصوم پشت خانه امان دوره قرآن بود و ما زودتر رفته بوديم و جلسه شروع شده بود بدون اينکه امام جماعت حسينيه که نقش استاد دوره را داشت بيايد . من داشتم ميخواندم که رسيدم به يک کلمه تقريبا سخت ، همين طور من من کنان کلمه را داشتم ميخواندم که يهو از توي دالاني که متصل به داخل مسجد مي شد يک صداي بلند و رسا و خوش طنين کلمه را به صورت کامل وصحيح قرائت کرد ، چون صدايش از توي دالان مي آمد يک جورايي بلندتر و اکو مانند شده بود ، من با تعجب برگشتم و در ورودي را نگاه کردم ، ديدم که روحاني جلسه که مرد کهنسالي بود در حال وارد شدن به داخل مسجد است و دوباره با آن صداي بلند و رسا  کلمه را تکرار کرد. دوستاني که با من بودند شروع کردند به خنديدن و مي گفتند که قيافه من هنگام آمدن حاج اقا اينقدر تعجب انگيز و خنده دار شده بود که خدا مي داند .
بعضي وقتها شبها هم يک جاي پر نور و مناسب را پيدا ميکرديم و فوتبال بازي ميکرديم . سرچهارراه هم يک مغازه اي دو نبش و تقريبا بزرگي بود که جوانهاي بزرگ محله جلويش مي نشستند و گل يا پوچ بازي مي کردند . گاهي اوقات تعدادشان به 15-20 نفر مي رسيد و پيدا کردن گل در ميان دستهايشان بسيار سخت و متبحرانه بود . و خب صد البته که اين جمع جوانها در اون زمان که سرچهارراه مي نشستند زياد مورد تاييد خانواده ها و ساکنين محله و کسبه نبود با همه اينها اونها طوري بودند که ماشين هاي پاترول کميته نمي توانستد بهشان آنچنان گيري بدهد .
اواخر سالهای دبیرستان هم ارتباطم با مسجد ایزدی دوباره برقرار شده بود. الان دیگه دوستان قدیمی  شده بودند پایگاه شهید آیت و انجمن اسلامی کربلا که در طبقه زیرزمین مسجد فعالیت داشتند و تشکیلات مستقل از پیرمردهای مسجد شده بودند که با اونها هم همخوانی آنچنانی نداشتند ولی با همه اینها فعالیتشان را انجام می دادند . شبهای رمضان در انجمن دوره قرآن داشتیم و شبهای احیاء نیز با همدیگر به حسینیه ها و یا مساجدی که منبری خوبی داشتند می رفتیم . در این میان من با حسینیه "حاج واعظ شهیدی"آشنا شدم که تا سالهای بعد نیز شبهای احیاء به این حسینیه می رفتم
اسامی بچه های محله عبارتند از :
شهید هادی مشایخی نسب ، حميد کوهي مقدم ، علي باغبانزاده ، سعيد و حميد هاديزاده ، سعيد شاهپري ، حبيب و رضا علوي ، مهدي و محسن و مرتضي صفريان ، وحيد و مهدی فيضي ، امير هوشمند ،   بچه هاي موسوم به ميلان چهارم و پنجم کوچه خورشيد خيابان بهار . البته الان ديگه اسامي کوچه ها و ميلان ها تغيير کرده .
يادش بخير . . . يادش بخير .

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:59 توسط سهیل | |

                                                   به نام خدا
اولين خاطرات من از ماه مبارک رمضان تقريبا برميگرده به سالهاي 58و59 که کلاس دوم و سوم دبستان بودم و در خانه اي به نام خانه عبداللهي زندگي ميکرديم . من "روزه کله گنجشکي" رو از اونجا به صورت کامل شروع کردم و سحرها به اتفاق خانواده بيدار ميشدم و سحري مي خوردم. و احتياجي به گفتن نيست که سر اينکه روزهاي بيشتري را روزه بگيرم با مادرم هميشه بحث داشتم. من خواستار روزهاي بيشتري براي روزه گرفتن بودم و او فاصله بيشتري را دستور ميداد. و از اونجا بود که سريع از خواب بيدار شدن برايم تمرين شد و در خواب منتظر يک صدايي بودم تا برخيزم وسحري بخورم مستقل از اينکه براي بيدار شدن صدايم بزنند.
يکي ديگه از خاطرات اون روزها رفتن بعد از افطار دوره قرآن مسجد ايزدي بود . شبها در مسجد دوره قرآن برقرار بود و من هم به اتفاق چند تا از بچه هاي ميلان مي رفتيم دوره قران فکرکنم کلاس سوم - چهارم بودم (سال هاي 59-60) و بين ما رقابت بود براي اينکه چند آيه خوانده ايم و خب معمولا 2 يا 3 آيه بيشتر نصيب ما نمي شد . در اين ايام من در آبدارخانه مسجد کمک دست خادم مسجد هم بودم . خدايش رحمت کند حسين آقايي بود که در کنار مسجد کفاشي داشت و خادم مسجد هم بود . مردي ساده و تقريبا چاق و بسيار خوش اخلاق و خنده رو که مي گذاشت در کارهاي آبدارخانه کمکش کنم . اون وقتها من ريزه ميزه تر هم بودم . خودش چاي مي ريخت و سيني چاي را مي گرداند و من هم پشت سرش قندان را مي چرخاندم و استکانهاي خالي را جمع ميکردم و با گذاشتن چهارپايه زير پايم استکانها را بعضي وقتها مي شستم . به واسطه همين آشنايي با حسين آقا ، هميشه کفش هايمان را مي بردم پيشش و برايمان تعمير ميکرد و مهمتر از همه اينکه کتابهاي درسي ام را مي بردم پيشش و او به هرکدام سه تا ميخ کوچک مخصوص کفاشي مي زد تا شيرازه کتابها از هم نريزه و ورق ورق نشه  
اون سالها سالهای جنگ و استرس و اضطراب بود ، یادمه یک شب سحر بعد از اذان صبح مجری رادیو یک مسئله از امام را بیان کرد که نمیدونم از وسط ماه رمضان نماز صبح بهتر است بعد از فجر خوانده شود (یک همچنین چیزی) من که از اون مطلب هیچی سر در نیاوردم ولی چون نام امام برده شده بود یک ترسی توی دلم ریخته شد و یک جوری شدم فکر میکردم که اون مطلب درمورد جنگ و این مسائل هستش ولی گویا یک مسئله شرعی بود برای وقت نماز خواندن. هنوزه که هنوزه اون ترس و اضطراب را یادمه و در خاطرم هست
خاطرات رمضان را از اول ماه رمضان امسال قصد داشتم بنویسم ولی خب فرصتی دست نمی آمد . امیدوارم که بتونم ادامه اش بدهم

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:36 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody