صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
به نام خدا
يکي از ويژگي ترين رمضان هاي زندگي ام که يک رمضان هم بود مربوط مي شه به سالي که خدمت سربازي بودم ، دوره آموزشي ام تمام شده بود و تقسيم شده بودم و به تهران ، ميدان حر ، پشتيباني منطقه 3 ارتش ، پادگان بزرگي که بعدها فهميدم اسم قديمي اش "باغ شاه" بوده که در دوران مشروطيت نقش برجسته اي در وقايع آن زمان داشته .
خلاصه اينکه در قسمت پذيرش پادگان بودم و هنوز واحد خدمتی ام مشخص نبود يک جورايي بلاتکليف بودم . چون ديپليم بودم درجه دار بودم و داراي شرايطي ويژه يکي از نظر مرخصي . يادمه روز اول ماه رمضان از پادگان زدم بيرون ، بي هدف توي خيابان راه مي رفتم . اصلا نميدونستم کجا هستم. نزديکي هاي افطار از يک نانوايي يک نون بربري خريدم و بعدش هم يک ماست موسير يکنفره گرفتم و در مسيرم به يک پارک وسيعي رسيدم (بعدها فهميدم پارک شهر هستش) همانجا ماندم تا افطار بشه و با همان نون و ماست افطار کردم . حس خاصي بود . فکر کنم آخرهاي اسفند بود و هوا خوب بود ، پارک تقريبا خلوت بود و صداي اذان طنين خاصي داشت ، براي اولين بار بود که افطار از خانواده دور بودم و اين غمي سنگين به دلم انداخته بود ، با همه اينها آن شب گذشت و خاطره اش براي هميشه برايم باقي ماند
دو - سه روز بعدش يگان خدمتي ام مشخص شد و من براي دژباني انتخاب شدم ، شبهاي ماه رمضان و گروهبان نگهبان بودن در قسمت دژباني پادگاني با آنهمه رفت و آمد و اتفاقات آن يک طرف ، فرستادن سربازها براي گرفتن افطار و سحري يک طرف ، مخصوصا که سحرها بايد ديگهاي غذاي چرب با آب سرد توسط سربازها شسته مي شد و ما نظارت مي کرديم که تميز شسته شوند .
| Design By : Night Melody |
