صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
به نام خدا «سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو» ای بیبصر!من میروم؟ او میکشد قلاب را یعنی شیخ اجل با علامت سوالی که در بیت دوم گذاشته ، خدایگان بودنش را در عرصه شعر و همچنین اوج استیصال و درماندگی عاشق را به نمایش گذاشته است و بس به نام خدا به نام خدا به نام خدا
براي ما خراساني ها دوتار يکي از اون سازهايي است که حسابي بر دل و جان مي نشيند و بي اختيار با آن به وجد مي آييم .
هفته پیش توي برنامه عصر جديد يک نوجوان از تربت جام با اصالت خانوادگي که داشت پا به صحنه گذاشت و همراه با پدرش برنامه اجرا کرد. از آن موقع روزي چندين و چند بار اين چند دقيقه اجراي اين نوجوان را با جان و دل مي شنوم و روح و جان را جلا مي دهم .
مخصوصا قطعه دومش
به درد عشق درماني نديدم * * * به راه عشق پاياني نديدم
اجراي اين نوجوان تربت جامي را از اينجا ميتوانيد دانلود کنيد
در ضمن اين چند روز دارم به آهنگ "قلاب" از همايون شجريان گوش ميدهم . بعضي وقتها فکر ميکنم که شاعراني همچون سعدي و حافظ و مولانا و . . . شعري را سروده اند و زيرش نوشته اند که فلان سنه برسد به دست فلان خواننده تا اين شعر را جاودانه نمايد. اين شعر قلاب هم از همون اشعار است که امکان داره خودمان چندين بار بخوانيمش و از کنارش رد بشيم ولي وقتي يک خواننده اي مثل همايون شجريان با آهنگ سازي پورناظري آن را بخواند به عظمت و زيبايي شعر پي مي بريم
اقا این پیرمردها را دیده اید توی خیابان که توی گرمای تابستون یکعدد ژاکت کاموایی کلفت تن اشونه و یک کت کلفت تر هم بالاش پوشیده اند و یک کلاه هم سرشونه و دارند راه می روند .
الان من دارم کم کم میشم درست مثل اونها . تا همین چند روز پیش موقع آمدن سرکار دو تا شلوار پام بوده و یک ژاکت هم همیشه همراهم بود سریع تنم میکردم . الان دیگه بعد از غرولندهای گرامی همسر دارم کم کم تغییر فاز میدهم و از زمستانی به تابستانی منتقل میشم ولی هنوز بعضی وقتها لرزم میگیره و سردم میشه .
پر از حس نوشتن هستم و خالی از همت آن . از زمان آخرین پست این وبلاگ تاکنون مسائل و اتفاقات و حس های بسیاری رخ داده و به ذهنم رسیده که حداقل به جهت ثبت آنها و ماندگاری اشان میتوانسته در اینجا ثبت شود ولی افسوس که همت نوشتن آنها میسر نگردید. آغاز سال نو با قرنطینه کرونایی و روزهایی که فکر میکردم بهتر بتوانم بگذرانم سپری شد . دوران دورکاری هم به شکل مختص خودش گذرانده شد و بعدش هم تقریبا از لحاظ کاری به روال عادی برگشتیم .
هم صحبتی با بزرگ عزیز در این دوران میتوانست نقطه عطفی حتی برای اینجا باشد که باز هم تعلل من آن را سوزاند. ماه مبارک رمضان و باز هم در خانه ماندن و تجربه شبهای قدر جلوی تلویزیون با برنامه های خاص خودش هم گذشت .
اینبار شاید به هیبتی که بزرگ عزیز چند وقت پیش بر من زد که آن هم نزدیک است کهنه شود در آخرین روز ماه رمضان(انشاءالله) دست به نوشتن برده ام باشد تا عزم جزم گردد و گرد و غبار اینجا زدوده شود . گرچه اگر این وبلاگ بیچاره زبان داشت حتما به طعنه ای سنگین می گفت تاکنون از این عزم جزم ها بسیار شنیده است و ندیده است . باز هم خدا را چه دیده اید شاید اینبارمقصود حاصل گردد.
| Design By : Night Melody |
