صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
به نام خدا
خاطرات بعدي ماه مبارک برميگرده به دوراني که در خانه موسوم به صيفي ساکن بوديم ، خانه اي با شرايط خاص خودش . و بيشتر شامل دوران نوجواني و جواني ام ميشد . تجربه اولين روزه هاي کامل در گرماي شديد تابستاني . تابستان بود و ما توي کوچه و خيابان مشغول بازي و فوتبال ، روزه هم بوديم . بعد از هر فوتبال مي آمدم خانه و در حياط خانه سرم رو ميگرفتم زير شير آب و حسابي سر و صورتم را خيس مي کردم ، از طبقه بالا مامان فرياد مي زد که بچه هواي گرم و عرق کرده اينطوري سرت را زير شير آب سرد نگير، شيردون سرت مي بنده . اما کو گوش شنوا ؟ با عجله مي زدم بيرون و يک فوتبال ديگه بازي ميکرديم و باز همان آش و همان کاسه . نزديک ظهر و بعد از ظهر مي شد که اين عمل بيشتر و بيشتر هم مي شد . افطار هم شربت هاي آبليمو و سکنجبين سرد مامان را ليوان ليوان يکسره سر ميکشيديم .
به همراه دو - سه تا از بچه هاي محله شبها مي رفتيم دوره قرآن ، اما مثل گذشته يک جاي خاصي نمی رفتیم، مي گشتيم توي ميلانها و هر خانه اي که دوره قرآن داشت واردش مي شديم و چند خط قرآن ميخوانديم و مي آمديم بيرون و باز مي رفتيم يک جاي ديگه ، يک جورايي دوره گردي مي کرديم و يک جا بند نبوديم. يادمه يکبار توي حسينيه چهارده معصوم پشت خانه امان دوره قرآن بود و ما زودتر رفته بوديم و جلسه شروع شده بود بدون اينکه امام جماعت حسينيه که نقش استاد دوره را داشت بيايد . من داشتم ميخواندم که رسيدم به يک کلمه تقريبا سخت ، همين طور من من کنان کلمه را داشتم ميخواندم که يهو از توي دالاني که متصل به داخل مسجد مي شد يک صداي بلند و رسا و خوش طنين کلمه را به صورت کامل وصحيح قرائت کرد ، چون صدايش از توي دالان مي آمد يک جورايي بلندتر و اکو مانند شده بود ، من با تعجب برگشتم و در ورودي را نگاه کردم ، ديدم که روحاني جلسه که مرد کهنسالي بود در حال وارد شدن به داخل مسجد است و دوباره با آن صداي بلند و رسا کلمه را تکرار کرد. دوستاني که با من بودند شروع کردند به خنديدن و مي گفتند که قيافه من هنگام آمدن حاج اقا اينقدر تعجب انگيز و خنده دار شده بود که خدا مي داند .
بعضي وقتها شبها هم يک جاي پر نور و مناسب را پيدا ميکرديم و فوتبال بازي ميکرديم . سرچهارراه هم يک مغازه اي دو نبش و تقريبا بزرگي بود که جوانهاي بزرگ محله جلويش مي نشستند و گل يا پوچ بازي مي کردند . گاهي اوقات تعدادشان به 15-20 نفر مي رسيد و پيدا کردن گل در ميان دستهايشان بسيار سخت و متبحرانه بود . و خب صد البته که اين جمع جوانها در اون زمان که سرچهارراه مي نشستند زياد مورد تاييد خانواده ها و ساکنين محله و کسبه نبود با همه اينها اونها طوري بودند که ماشين هاي پاترول کميته نمي توانستد بهشان آنچنان گيري بدهد .
اواخر سالهای دبیرستان هم ارتباطم با مسجد ایزدی دوباره برقرار شده بود. الان دیگه دوستان قدیمی شده بودند پایگاه شهید آیت و انجمن اسلامی کربلا که در طبقه زیرزمین مسجد فعالیت داشتند و تشکیلات مستقل از پیرمردهای مسجد شده بودند که با اونها هم همخوانی آنچنانی نداشتند ولی با همه اینها فعالیتشان را انجام می دادند . شبهای رمضان در انجمن دوره قرآن داشتیم و شبهای احیاء نیز با همدیگر به حسینیه ها و یا مساجدی که منبری خوبی داشتند می رفتیم . در این میان من با حسینیه "حاج واعظ شهیدی"آشنا شدم که تا سالهای بعد نیز شبهای احیاء به این حسینیه می رفتم
اسامی بچه های محله عبارتند از :
شهید هادی مشایخی نسب ، حميد کوهي مقدم ، علي باغبانزاده ، سعيد و حميد هاديزاده ، سعيد شاهپري ، حبيب و رضا علوي ، مهدي و محسن و مرتضي صفريان ، وحيد و مهدی فيضي ، امير هوشمند ، بچه هاي موسوم به ميلان چهارم و پنجم کوچه خورشيد خيابان بهار . البته الان ديگه اسامي کوچه ها و ميلان ها تغيير کرده .
يادش بخير . . . يادش بخير .
| Design By : Night Melody |
