صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

                                                   به نام خدا
اولين خاطرات من از ماه مبارک رمضان تقريبا برميگرده به سالهاي 58و59 که کلاس دوم و سوم دبستان بودم و در خانه اي به نام خانه عبداللهي زندگي ميکرديم . من "روزه کله گنجشکي" رو از اونجا به صورت کامل شروع کردم و سحرها به اتفاق خانواده بيدار ميشدم و سحري مي خوردم. و احتياجي به گفتن نيست که سر اينکه روزهاي بيشتري را روزه بگيرم با مادرم هميشه بحث داشتم. من خواستار روزهاي بيشتري براي روزه گرفتن بودم و او فاصله بيشتري را دستور ميداد. و از اونجا بود که سريع از خواب بيدار شدن برايم تمرين شد و در خواب منتظر يک صدايي بودم تا برخيزم وسحري بخورم مستقل از اينکه براي بيدار شدن صدايم بزنند.
يکي ديگه از خاطرات اون روزها رفتن بعد از افطار دوره قرآن مسجد ايزدي بود . شبها در مسجد دوره قرآن برقرار بود و من هم به اتفاق چند تا از بچه هاي ميلان مي رفتيم دوره قران فکرکنم کلاس سوم - چهارم بودم (سال هاي 59-60) و بين ما رقابت بود براي اينکه چند آيه خوانده ايم و خب معمولا 2 يا 3 آيه بيشتر نصيب ما نمي شد . در اين ايام من در آبدارخانه مسجد کمک دست خادم مسجد هم بودم . خدايش رحمت کند حسين آقايي بود که در کنار مسجد کفاشي داشت و خادم مسجد هم بود . مردي ساده و تقريبا چاق و بسيار خوش اخلاق و خنده رو که مي گذاشت در کارهاي آبدارخانه کمکش کنم . اون وقتها من ريزه ميزه تر هم بودم . خودش چاي مي ريخت و سيني چاي را مي گرداند و من هم پشت سرش قندان را مي چرخاندم و استکانهاي خالي را جمع ميکردم و با گذاشتن چهارپايه زير پايم استکانها را بعضي وقتها مي شستم . به واسطه همين آشنايي با حسين آقا ، هميشه کفش هايمان را مي بردم پيشش و برايمان تعمير ميکرد و مهمتر از همه اينکه کتابهاي درسي ام را مي بردم پيشش و او به هرکدام سه تا ميخ کوچک مخصوص کفاشي مي زد تا شيرازه کتابها از هم نريزه و ورق ورق نشه  
اون سالها سالهای جنگ و استرس و اضطراب بود ، یادمه یک شب سحر بعد از اذان صبح مجری رادیو یک مسئله از امام را بیان کرد که نمیدونم از وسط ماه رمضان نماز صبح بهتر است بعد از فجر خوانده شود (یک همچنین چیزی) من که از اون مطلب هیچی سر در نیاوردم ولی چون نام امام برده شده بود یک ترسی توی دلم ریخته شد و یک جوری شدم فکر میکردم که اون مطلب درمورد جنگ و این مسائل هستش ولی گویا یک مسئله شرعی بود برای وقت نماز خواندن. هنوزه که هنوزه اون ترس و اضطراب را یادمه و در خاطرم هست
خاطرات رمضان را از اول ماه رمضان امسال قصد داشتم بنویسم ولی خب فرصتی دست نمی آمد . امیدوارم که بتونم ادامه اش بدهم

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 10:36 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody