صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
به نام خدا
سالهای قبل شب یلدا که میشد میخواستم که تفال هایی که به حافظ در شب یلدا زده اید را در اینجا به یادگار ثبت کنید . امسال هم به یاد سالهای گذشته ازتون میخوام که ما را هم در تفال های شب یلدای حافظ اتون شریک کنید و دو بیت اول تفالی که برایتان آمده را در نظرات ثبت نمایید .
در تلویزیون گردی ای که دو پست قبل گفته بودم به یک کشف مهم و خیلی جالبناکی برخوردم که واقعا روحمان را جلا داد .
منصور ضابطیان به همراه اکیپش که برنامه های همچون "رادیو هفت" و "صد برگ" رو درست میکردند الان در شبکه "شما" و با برنامه "رادیو شب" حضور پیدا کرده اند و برنامه ای به همان سبک و سیاق برنامه های قبلی ارائه می دهند .
کیف میکنم و جان و روحم جلا پیدا میکنه از دیدن برنامه هایش . موضوعات مختلفی که صحبت میشه و متن ها و آهنگهایی که پخش میشه همگی جذابیتهای این برنامه را برای من بیشتر میکنه .
اما متاسفانه این برنامه ساعت 11 شب پخش میشه و بعلت داشتن دو فرزند مدرسه ای و همچنین بیدار شدن خودم سرصبح خیلی از مواقع مجبورم که از دیدن این برنامه منصرف بشوم . اما اگر شمایان فرصت میکنید و میتوانید برید و این برنامه را ببینید . امیدوارم که خوشتون بیاید

امشب از آن شبهايي است که آدم را دست خالي به صبح نمي برد . پدربزرگ نگاهش را با سوغاتي که از تاریکي ها گرفته به طرف ما بر ميگرداند و کلاهش را روي سرش جابه جا ميکند و با انگشتهايش که به چوب نيم سوخته مي مانند گوشش را مي خاراند و با سرفه اي سينه صاف ميکند و و فتيله ي فانوس را بالا مي کشد و نصف ديگر صورتش هم روشن مي شود . سايه هايمان روي ديوار به هم نزديک مي شوند :
يک چنين شبهايي بود که "مردآزما" پيدا شد . مثل يک بلاي ناگهاني .اول که خبرش را آوردند همه خيلي ترسيديم و هر کس به قدر عقل و تجربه اش راه چاره اي مي جست ولي پيش از همه چيز همه دل شان مي خواست با چشم هاي خودشان او را ببنند .مثل همان دوازده نفر آبياري که شب اول او را ديده بودند و نشاني هايي که مي دادند کاملا مثل هم بود. معلوم است که دوازده مرد کامل و با تجربه که هفت تايشان آدم هاي عاقلي بودند. دروغ نمي گفتند و جاي شک و شبهه اي باقي نبود . طولي نکشيد که خوف و وحشت آمدن "مردآزما" يک عادت همه گير شد و هر جا مي رفتيم اصل صحبت ها هر چيز که بود آخرش به "مردآزما" بر ميگشت تا اين که کم کم دستگيرمان شد "مردآزما" هر که هست و هرچه هست بي آزار است و فقط بايد احتياط کرد . شب ها که براي آبياري به باغ مي رفتيم علي الخصوص اگر تنها بوديم يک جايي که اصلا فکرش را نمي کرديم ناگهان مثل جن ظاهر مي شد و پشتمان را مي لرزاند . لاغر و کشيده بود و پيراهن سفيد و بلندي مثل لباده ي درويشان برش بود که قدش را بلندتر نشان مي داد . دنبال مان راه مي افتاد و هرجا مي رفتيم او هم مي آمد و مثل اين که بخواهد سر به سرمان بگذار تمام کارهايمان را تقليد و تکرار ميکرد . اگر راه مي رفتيم راه مي رفت ، مي نشستيم مي نشست ، به ماه نگاه مي کرديم او هم به ماه نگاه مي کرد اما داخل باغ که مي رسيديم ديگر کارهايمان مثل هم بود، ما سرگرم آبياري مي شديم و او مي رفت سروقت موها و انگور مي چيد و از شاخه هاي پاييني درخت ها جيب هايش را پر آلوچه و بادام و زرد آلو مي کرد و بي سرو صدا غيب مي شد. البته گاهي وقت ها کساني خواسته بودند جلوي او عرض اندام کنند اما وقتي "مردآزما" قمه اش را مي کشيد و و تيغه ي آن در نور مهتاب برق مي زد چنان هولي به دل شان مي افتاد که پر دل ترين مردها هم اگر بود مجبور مي شد خودش را با لباس در آب بيندازد و صبح زود تا هنوز کسي نرفته حمام ، زود برود رخت عوض کند و به عيالش بسپارد علي الخصوص تنبانش را خوب خوب آب بکشد و در اين خصوص جايي چانه لقي نکند . اين قضيه بود و بود تا اخرهاي تابستاکه قَدَرخان از صحرا برگشت آمد آبادي . قدرخان که چند پارچه آبادي و چند صد سر رعيت و چندهزارتايي گوسفند داشت از دزدي و دزدها خيلي بدش مي آمد و چون مال و دارايي اش از هر که بگويي بيشتر بود خيال ميکرد عقلش هم از همه بيشتر است و چون يک تفنگ سرپر داشت و شکارچي خوبي بود خيال ميکرد از همه پردل تر و نترس تر است و چون يک ساعت جيبي با زنجير نقره داشت و رخت و پوزاش هميشه نو بود و کلاهش را کج مي گذاشت خيال مي کرد از همه خوش قيافه تر است . وقتي حکايت "مردآزما" را برايش گفتيم بي معطلي قدغن کرد آن شب کسي به کوچه باغ ها پا نگذارد . . . و آن شب يک چنين شبي بود .
تفنگش را پر کرد و کولش بست و تک و تنها راهي کوچه باغ ها شد و ما تا صبح بيدار مانديم و گوش به زنگ صداي تيري که هرگز شنيده نشد که نشد . بعد از طلوع بود که جنازه ي خان را آوردند . نوکرانش براي ما تعريف کردند که به ديوار تکيه داده بود و به نظر مي آمد خواب باشد .ولي هرچه او را صدا زديم جواب نداد و معلوم شد مرده است. جنازه را به قبرستان برديم و با اينکه ته دل خوشحال بوديم ، براي مصلحت روزگار هر کدام به اندازه ي عقل مان گريه کرديم و خيلي هم براي "مردآزما" شاخ و شانه کشيديم . اما از آن شب به بعد ديگر کسي او را نديد که نديد که نديد .
پدربزرگ سکوت مي کند و به رختخواب ها تکيه مي دهد و کلاهش را تا روي پيشاني پايين مي آورد . مي پرسم : مردآزما دزد بود ؟
سرش را تکان مي دهد : اگر دزد بود اقلا ساعت نقره ي خان را بر مداشت و مي برد .
ياغي بود ؟
نه تفنگ خان را نبرده بود .
جني بود ؟
پدربزرگ مي خندد و با خاطر جمعي مي گويد : او فقط مرد آزما بود ، مرد آزما . . .
امرالله احمدجو- کتاب داستان همشهري- شماره هفتاد - مهرماه 1395 - صفحه 98و99
نتایج حاصل از مطالعات و بررسی های خودشناسانه و مرور سالهای گذشته که بر روی خودم انجام داده ام حاکی از آنست که :
آقا جان من و پاییز هیچ سنخیتی با هم نداریم که هیچ ، تازه پاییز با قدرت و توان هرچه بیشتر بر جان و تن و روح و روان ما مستولی گردیده و چنان کرده است با روح و روان ما که با درختان نکرده است . مدت زمان مدیدی است که بسیار کسل و کرخت و بی حال و حوصله ام و اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمی رود . منتظر اندک فرصتی هستم که همچون خرس های گریزلی به رختخواب خزیده و زیر پتو به خواب بروم و بعد از خواب هم که به جای اینکه قبراق و سرحال برخیزم کسل تر و بی حوصله تر به زندگی برگردم .هیچ شور و شعفی در وجودم حس نمیکنم چند بار به گشت و گذار هم رفته ام ولی دیدن طبیعت پاییزی گرچه برایم زیبا بوده ولی حس و حالی غمگینانه را بر جانم روان ساخته. چند گاهی است که ضعف و ناتوانی عمومی را در جانم حس میکنم. همیشه شبهای بلند پاییز و زمستان را فرصت خوبی برای مطالعه و خواندن کتاب می دانستم ولی الان مثل گربه ای خپل بر روی مبل ولو می شود و کنترل تلویزیون به دست به گشت و گذار در میان شبکه های مختلف می پردازم و بعدش هم با اوقات تلخی تلویزیون را خاموش و دشنامی به آنان میدهم که هیچ برنامه ای ندارند .
تازه قسمت بدتر قضیه آن است که پیش بینی می شود با فرارسیدن زمستان و سوز و سرمای بیشتر این حس و حالم هم شدیدتر گردد.
خلاصه اینکه اوضاعمان بدجور قمر در عقرب است
زمان رونق وبلاگستان با دوستان قراری داشتیم که در پاییز هر کس زیبایهای پاییز شهرشان را برای دیگران به نمایش میگذاشتند و اکثرا معتقد بودیم که "بزرگ"عزیز زیباترین پاییز را مشاهده می کند
به رسم معمول آن سالها چند تا از عکس های پاییزگردی "پارک وکیل آباد مشهد" را برایتان می گذارم .
اینجا را دوست دارم ، چندین سال اینجا بودم و از اینجا لذتی بسیار برده ام ، اینجا برایم امنه ، اینجا برایم دلنشینه ، اینجا برام آرامش بخشه . توی این وبلاگ خنده ها داشتم و گریه ها ، توی این وبلاگ دوستان داشتم و دوستان . توی این وبلاگ دلنوشته دارم و مراسم نوشته و پرت و پلا گویی . توی این وبلاگ همیشه راحت بودم . چقدر اینجا برایم دلپذیره .
زمانی وبلاگستان رونقی داشت و برو بیایی وجلال و شکوهی . اما الان دیرگاهیست که خزان این وبلاگستان را هیچ بهاری نیامده است . کوچه های غبار گرفته و خانه های متروکه اش همچنان پا برجاست و رهگذرانی تک گذر همچون ما را در برگرفته . من ِ خاطره باز همچنان در این دیار هستم و در این وادی قرار گرفته ام . گرچه شاید این کلبه را گرد و غبار نزدایم ولی همیشه به کلبه های پر از مهر و محبتتون سر می زنم و لذت می برم از نوشته هایتان . و هر بار عزم جزم میکنم که اینجا را رونقی دهم . به امید حق
پ ن : دیشب عجیب دلتنگ اینجا شدم و نوشته فوق به ذهنم رسید. صبح هم کامنت بزرگ عزیز که "داشتم فکر میکردم جلای بلاگفا کردید" را دیدم ، تحریک و تحریصم کرد که شاید اینجا را دستی بکشم .
| Design By : Night Melody |
