صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

                                                    به نام خدا
اقا این پیرمردها را دیده اید توی خیابان که توی گرمای تابستون یکعدد ژاکت کاموایی کلفت تن اشونه و یک کت  کلفت تر هم بالاش پوشیده اند و یک کلاه هم سرشونه و دارند راه می روند .
الان من دارم کم کم میشم درست مثل اونها . تا همین چند روز پیش موقع آمدن سرکار دو تا شلوار پام بوده و یک ژاکت هم همیشه همراهم بود سریع تنم میکردم . الان دیگه بعد از غرولندهای گرامی همسر دارم کم کم تغییر فاز میدهم و از زمستانی به تابستانی منتقل میشم ولی هنوز بعضی وقتها لرزم میگیره و سردم میشه .

نوشته شده در سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹ساعت 10:55 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody