صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
به نام خدا
در این روزهای آتشین و گرم و طولانی که به همراه خودش شبهایی دم کرده و تفتیده با بادی که از روی تنور رد شده ، دارد . خیلی وقتها یاد ابوریحان و محوطه آن می افتم در همین روزها و ایام در سال 74 .
آنجا که شبها بعد از یک روز کاری در مزرعه کتان به همراه بزرگ عزیز شانه به شانه و گام به گام در میان خیابانها و ساختمانها خلوت دانشگاه قدم می زدیم و از خاطراتی که در میان راهرو کلاسها ، مسیر زمین شمالی و . . بر جای گذاشته بودیم پرده برداری میکردیم و از آرزوها و آینده امان می گفتیم . آنجایی که هر گوشه اش به تنهایی حامل داستانی بود و ما شاید برای چندمین بار مرورش می کردیم در میان آن باد تفتیده می رفتیم تا پخته و پخته تر گردیم برای اینچنین روزهایی . این روزهایی که هر کدام در گوشه ای از این دنیای پهناور زندگی خویش را بردوش میکشیم و از گذرگاههای بعضا تنگ و تاریک میگذرانیم و به خیلی از آرزوهایی که دست یافته ایم و خیلی بیشتر از آرزوهایی که دست نیافته ایم نظر میکنیم. خیلی وقتها دلتنگ ابوریحان می شوم وگاهی به سرم می زند که یک 24ساعت بروم و دوری در آن بزنم ولی خیلی از دوستان سفارش کرده اند که این کار را نکنم چون که همانطور که در این 24سال خودم خیلی تغییر کرده ام آنجا نیز تغییر کرده است و آنچه که ببینم دلتنگ ترم می کند .
شب های سخت را گذراندیم و زنده ایم هنوز
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
| Design By : Night Melody |
