صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

                                              مرد آزما
امشب از آن شبهايي است که آدم را دست خالي به صبح نمي برد . پدربزرگ نگاهش را با سوغاتي که از تاریکي ها گرفته به طرف ما بر ميگرداند و کلاهش را روي سرش جابه جا ميکند و با انگشتهايش که به چوب نيم سوخته مي مانند گوشش را مي خاراند و با سرفه اي سينه صاف ميکند و و فتيله ي فانوس را بالا مي کشد و نصف ديگر صورتش هم روشن مي شود . سايه هايمان روي ديوار به هم نزديک مي شوند :
يک چنين شبهايي بود که "مردآزما" پيدا شد . مثل يک بلاي ناگهاني .اول که خبرش را آوردند همه خيلي ترسيديم و هر کس به قدر عقل و تجربه اش راه چاره اي مي جست ولي پيش از همه چيز همه دل شان مي خواست با چشم هاي خودشان او را ببنند .مثل همان دوازده نفر آبياري که شب اول او را ديده بودند و نشاني هايي که مي دادند کاملا مثل هم بود. معلوم است که دوازده مرد کامل و با تجربه که هفت تايشان آدم هاي عاقلي بودند. دروغ نمي گفتند و جاي شک و شبهه اي باقي نبود . طولي نکشيد که خوف و وحشت آمدن "مردآزما" يک عادت همه گير شد و هر جا مي رفتيم اصل صحبت ها هر چيز که بود آخرش به "مردآزما" بر ميگشت تا اين که کم کم دستگيرمان شد "مردآزما" هر که هست و هرچه هست بي آزار است و فقط بايد احتياط کرد . شب ها که براي آبياري به باغ مي رفتيم علي الخصوص اگر تنها بوديم يک جايي که اصلا فکرش را نمي کرديم ناگهان مثل جن ظاهر مي شد و پشتمان را مي لرزاند . لاغر و کشيده بود و پيراهن سفيد و بلندي مثل لباده ي درويشان برش بود که قدش را بلندتر نشان مي داد . دنبال مان راه مي افتاد و هرجا مي رفتيم او هم مي آمد و مثل اين که بخواهد سر به سرمان بگذار تمام کارهايمان را تقليد و تکرار ميکرد . اگر راه مي رفتيم راه مي رفت ، مي نشستيم مي نشست ، به ماه نگاه مي کرديم او هم به ماه نگاه مي کرد اما داخل باغ که مي رسيديم ديگر کارهايمان مثل هم بود، ما سرگرم آبياري مي شديم و او مي رفت سروقت موها و انگور مي چيد و از شاخه هاي پاييني درخت ها جيب هايش را پر آلوچه و بادام و زرد آلو مي کرد و بي سرو صدا غيب مي شد. البته گاهي وقت ها کساني خواسته بودند جلوي او عرض اندام کنند اما وقتي "مردآزما" قمه اش را مي کشيد و و تيغه ي آن در نور مهتاب برق مي زد چنان هولي به دل شان مي افتاد که پر دل ترين مردها هم اگر بود مجبور مي شد خودش را با لباس در آب بيندازد و صبح زود تا هنوز کسي نرفته حمام ، زود برود رخت عوض کند و به عيالش بسپارد علي الخصوص تنبانش را خوب خوب آب بکشد و در اين خصوص جايي چانه لقي نکند . اين قضيه بود و بود تا اخرهاي تابستاکه قَدَرخان از صحرا برگشت آمد آبادي . قدرخان که چند پارچه آبادي و چند صد سر رعيت و چندهزارتايي گوسفند داشت از دزدي و دزدها خيلي بدش مي آمد و چون مال و دارايي اش از هر که بگويي بيشتر بود خيال ميکرد عقلش هم از همه بيشتر است و چون يک تفنگ سرپر داشت و شکارچي خوبي بود خيال ميکرد از همه پردل تر و نترس تر است و چون يک ساعت جيبي با زنجير نقره داشت و رخت و پوزاش هميشه نو بود و کلاهش را کج مي گذاشت خيال مي کرد از همه خوش قيافه تر است . وقتي حکايت "مردآزما" را برايش گفتيم بي معطلي قدغن کرد آن شب کسي به کوچه باغ ها پا نگذارد . . . و آن شب يک چنين شبي بود .
تفنگش را پر کرد و کولش بست و تک و تنها راهي کوچه باغ ها شد و ما تا صبح بيدار مانديم و گوش به زنگ صداي تيري که هرگز شنيده نشد که نشد . بعد از طلوع بود که جنازه ي خان را آوردند . نوکرانش براي ما تعريف کردند که به ديوار تکيه داده بود و به نظر مي آمد خواب باشد .ولي هرچه او را صدا زديم جواب نداد و معلوم شد مرده است. جنازه را به قبرستان برديم و با اينکه ته دل خوشحال بوديم ، براي مصلحت روزگار هر کدام به اندازه ي عقل مان گريه کرديم و خيلي هم براي "مردآزما" شاخ و شانه کشيديم . اما از آن شب به بعد ديگر کسي او را نديد که نديد که نديد .
پدربزرگ سکوت مي کند و به رختخواب ها تکيه مي دهد و کلاهش را تا روي پيشاني پايين مي آورد . مي پرسم : مردآزما دزد بود ؟
سرش را تکان مي دهد : اگر دزد بود اقلا ساعت نقره ي خان را بر مداشت و مي برد .
ياغي بود ؟
نه تفنگ خان را نبرده بود .
جني بود ؟
پدربزرگ مي خندد و با خاطر جمعي مي گويد : او فقط مرد آزما بود ، مرد آزما . . .
امرالله احمدجو- کتاب داستان همشهري- شماره هفتاد - مهرماه 1395 - صفحه 98و99

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 13:14 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody