صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
ایستاده ابر و باد و مه و خورشید و فلک از کار زیر این برف شبانگاهی بدتر از کژدم می گزد سرمای دی ماهی کرده موج برکه در یخ برف دست وپای خویشتن را گم زیر صد فرسنگ اما در عبور است از زمستان دانه گندم... شفیعی کدکنی این قرمز منه دوسش دارم خیلی زیاد قهرمانی بهش میاد . . . به نام خدا اولین نشانه های پیری عمیق را اکنون زانوی پای چپم داره به وضوح نمایان میکند . دردی خفیف و همیشگی که چند وقتی است شروع شده است و گاهی هم خودنمایی میکند و بیشتر می شود . میگویند که در قیامت تمام اعضاء بدن به حرف در می آیند و آنچه کرده اند را بازگو میکنند . در آن رستاخیز عظیم پاهایم هر چه بگویند جوابی برایشان ندارم و در برابرشان سکوت میکنم چون در طول زندگی از این عضو خیلی کار کشیده ام و خیلی بهشون زحمت داده ام . در دوران جوانی این پاهایم بودند که بی منت من را به همه جا می کشاندند و می بردند و صبح تا شب برایم قدم می زدند و می دویدند . به پاهایم خیلی کار و زحمت دادم . عادت من یا پیاده روی بود یا دوچرخه سواری . که در هر دو مقوله پاهایم یاریگرم بودند و بس . الان که فکر می کنم چه مسافتهایی را پیاده می رفتم و چه کارهای سختی که به واسطه پاهایم انجام میدادم . و اکنون من هستم و پاهایی که اولین نسانه های پیری عمیق را نمایان می سازند

| Design By : Night Melody |





