صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
دراين ميخانه که رهگذار عمر همچون شب روي شهرهاي دور که در زير نور مهتاب ،عاشقانه هاي ري را را با خود زمزمه ميکند ميتوان حرف هاي ناگفته بسياري را شنيد و راز نهان را از مهر و ماه خواند .
و دل انگاره هاي باران ، نغمه درد است در گشودن فصل نو در فصول شهر سنگستان که ورق پاره هاي نتهاي آهنگ زندگي را با تفکري سبز و قلبي آسموني همچون يوحناي مجنون از هجوم سايه ها در امان مي دارد و به دنبال اين است که کجا آسمان به پايان مي رسد تا به ماه نشين عشق بگويد با من بخوان ترنم سکوت که دلنشين شد سخنم تا تو قبولش کردي.
در کوچه شهر دلم خيال که خيس نمي شود ، قاصد وهم افکارم هميشه ندا سر ميدهد که اين منم ! اين منم ، خدا گونه اي که شکوفايي عشق و توانگري درون تو را با سيب حوا محک زدم تا صبر ترا بسنجم
اينجا سخنان جاري همچون رود از چشمه سار ذهن و قلب و سينه روشن وپاک تک تک دوستان است ، جاودان است .
پ ن : اینجا دیدم یک پیشنهادی داده بود برای نوشتن مطلب ،ما هم برای اینکه خاک اینجا را بروبیم ، نوشتیم .
| Design By : Night Melody |

