تبليغاتX
صبح بهاری
 

صبح بهاری

غزل حافظ و ادب پارسی

. . . و هفت سین قرآنی . . .

                                                                   به نام خدا
 رسمهاي ملي ما بعضي وقتها چنان با اعتقادات مذهبي همراه ميشه كه گاهي انسان مي مونه كه اين رسم ملي هست يا اعتقاد ديني. به هر حال براي هر رسمي هم معمولا كه يك سنت مذهبي كنارش گذاشته شده است. در مورد هفت سين هم يك همچنين چيزي توي خاندان ما رسم هست. اين كاري كه ميخواهم بگم از چندين سال قبل من خودم مامور انجامش بودم و خداييش هميشه هم نتيجه اش را ديده ام حالا گفتم به شما هم بگم انشاءالله كه همراه با سال جديد خير و بركتي مضاعف به شما و خانواده محترم برسه .
 حقيقت امر اينه كه توي قرآن كريم ? آيه هست كه كلمه سلام (كه اول آن سين هست) در آن بكار رفته. ما اين ? آيه را با آب زعفران بر روي يك بشقاب يا كاسه چيني نوشته و در سفره هفت سين كنار بقيه وسايل سفره مي گذاريم. و بعد از جمع كردن سفره با گرداندن آب در ظرف چيني و حل شدن خطوط زعفران در آب، آن آب را به نيت تبرك و مباركي با چايي يا شربت مخلوط كرده و ميخوريم.
 روش نوشتن نيز به اين صورته كه مقداري زعفران را با حدود ?- ?? قطره آب جوش مخلوط ميكنيد تا زعفران رنگ بدهد بعد با استفاده از قلم ني با نوك بسيار ريز يا سيخ كبريتي كه انتها آن را نازك كرده ايد اين 7 آيه را بر روي ظرف چيني مي نويسيد. ميتونيد هنر و ابتكار هم به خرج بدهيد و طرح هم بهش بدهيد من كه خودم يكبار وسط ظرف مي نويسم و يكبار هم دور تا دور ظرف مي نويسم .البته گل و بلبل بلد نيستم بكشم مگر نه ميكشيدم. قشنگ ميشه امتحان كنيد بد نيست. این هم هنرمن در سال گذشته.
 اما آيه هايي كه مورد نظر هستند عبارتند از :
 ۱- سوره يس (۳۶) : آيه ۵۸ (سَلامٌ قَولاً . . .)
 ۲- سوره الصافات (۳۷) : آيه هاي : ۷۹ و ۱۰۹ و ۱۲۰ و ۱۳۰
 ۳- سوره الزمر (۳۹) : آيه ۷۳ (. . . سَلامٌ عَليكُم طِبْتُم . . .)
 ۴- سوره القدر (۹۷) : آيه ۵ (سَلامٌ هِيَ حَتي . . .)

پ ن : اين چهارمين سال است که اين پست را بعنوان آخرين پست سال وبلاگم قرار ميدهم. اميدوارم که مورد استفاده دوستان قرار گرفته باشد. التماس دعا
׀ +׀ نویسنده: سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 26 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀
 

. . . و مهتابی اتاق 47 . . .

                                               به نام خدا
خسته و کوفته مثل همیشه با سروصدا در اتاق 47 خوابگاه چهارصد نفره را بازکردم. که یهو جا خوردم. مصطفی و محمد و حمید روی تختهایشان نشسته بودند و با بی رمقی نگاهم کردند. یکی از مهتابی های اتاق خاموش بود و اتاق در وضعیت نوری بسیار اسفباری قرار داشت. وارد شدم و گفتم مهتابی سوخته ؟ مصطفی گفت: می بینی که ؟ گفتم : خب برید از حاج یداللهی (مسئول خوابگاه) یک مهتابی بگیرید. محمد گفت : رفتیم ولی گفته که یکهفته هست که تقاضا داده ولی نیامده.
کمی صبر کردم و نشستم . ولی نور اتاق بسیار بد بود. گفتم : اینکه خیلی بده. برای اتاق ما افت داره که اینطوری باشه. یک کاری بکنید. مصطفی گفت : چکار کنیم؟  یک نگاهی بهش انداختم . محمد وحمید که روی تخت ولو شده بودند مصطفی باز قبراق تر به نظر می رسید. گفتم بلند شو بریم مصطفی . گفت : کجا ؟ گفتم : یک جایی مهتابی پیدا کنیم بیاریم. گفت : مهتابی از کجا؟ کمی فکر کردم و گفتم : بالای در ساختمان مدیریت یک مهتابی هست که همیشه روشنه . بریم اونو بیاریم . برق خباثت در چشمانش درخشید . از جا پرید و گفت : چه معنی داره ما اتاقمون تاریک باشه اون اونجا روشن .
همراه مصطفی از خوابگاه زدیم بیرون و توی محوطه رسیدیم به ساختمان مدیریت . ساعت حدود ده شب بود و سرمای هوا زمستونی هم باعث شده بود که محوطه خلوت خلوت باشه. نرسیده به ساختمان مدیریت نور مهتابی نشان داد که هدف را درست ردیابی کرده ایم.  جلوی ساختمان که رسیدیم سریع دستهایم را قلاب کردم و مصطفی هم که لاغر و سبک و فرز بود سریع پرید و مهتابی را پیچوند و بازش کرد و اومد پایین .موفق شده بودیم. راه افتادیم به طرف خوابگاه که دیدیم دو تا از نگهبانهای دانشگاه از دور دارند می آیند. سریع رفتیم روی نزدیکترین نیمکت نشستیم و مهتابی را هم گذاشتیم پشت نیمکت. نگهبانها که نزدیک شدند اومدن طرف ما از قضا یکی اشون تقریبا آشنا بود. واستاد به صحبت کردن با من . حالا مصطفی دل تو دلش نبود. یک صحنه هم یواش و سریع گفت : خدا لعنتت کنه سهیل که هرجا میری یک آشنا باید داشته باشی. خلاصه چیزی حدود نیم ساعت توی سرما بالاجبار واستادیم و با ترس و لرز با نگهبانها صحبت میکردیم. تا اینکه رفتند. کمی که دور شدند ما هم مهتابی را برداشتیم و سریع به طرف خوابگاه راه افتادیم.
در اتاق را با عجله باز کردم محمد و حمید در حالیکه نگرانی توی نگاهشان موج می زد نگاهمان کردند. محمد گفت: کجایید یکساعته رفته اید . تا ساختمان مدیریت که ده دقیقه بیشتر راه نیست . مصطفی در حالیکه صندلی را میگذاشت زیر مهتابی خراب با لحنی عصبانی گفت: از سهیل بپرسید که همیشه و همه جا باید یکی رو داشته باشه که یکساعت باهاش صحبت کنه. جریان را برایشان تعریف کردم. مصطفی هم مهتابی را جا گذاشت و اتاق روشن شد. و به این ترتیب یکی دیگه از مشکلات دانشجویی ما حل شد.
فردایش ما چهارنفری توی جمعی که جلوی ساختمان مدیریت جمع بودند نیز بودیم  و از کسی که مهتابی بالای در را برده بود , بدگویی میکردیم و هی نظر میدادیم که چه کسی میتونسته این کار را کرده باشه. و کل جمع حاضر را قانع کردیم که از دانشجوها کسی این کار را انجام نداده ؟؟؟!!!!
 مصطفی یک کوچولو سرما خورد. حاج یداللهی یک هفته بعد با یک مهتابی اومد دم در اتاق که بیایید مهتابی بگیرید. بهش گفتیم نمیخواهیم . نگاهی و خنده ای کرد و گفت :معلوم بود دیدم که ساکت هستید و نمی ایید که هی سراغ مهتابی بگیرید.
پ ن : مصطفی محمددوست از بچه های باحال بود که در زمینه دومیدانی ورزش میکرد تابستان74توی المپیاد دانشجویی مدال طلا گرفت. من هم تا تونستم با مدالش عکس گرفتم و پز دادم. یادش بخیر. الان هم فکر کنم که توی شرکت آب مشغول به کار هستش.

׀ +׀ نویسنده: سهیل ׀ تاریخ: یکشنبه 4 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀
 

در باره من

به نام خدا
با گذشت چند روز از(ف.ي.ل.ت.ر) شدن وبلاگ "صبح است ساقيا . . ." با توجه به اينکه چندين بار به آدرس داده شده ايميل فرستادم. هنوز وبلاگ در شرايط محدوديت دسترسي قرار دارد. به همين خاطر تصميم گرفتم که از روز عيدقربان تا زمان رفع محدوديت از وبلاگ اصلي حافظ (که اميدوارم هرچه زودتر باشد) در اينجا کارم را ادامه بدهم.
با تشکر از لطف و محبت همه شما دوستان گرامي.
ميزبان هر روز شما با حافظ : سهيل


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· امروز با حافظ (چهارشنبه 88/09/25)
· گوناگون
· امروز با حافظ (سه شنبه 88/09/24)
· گوناگون
· امروز با حافظ (دوشنبه 88/09/22)
· گوناگون
· امروز باحافظ (یکشنبه 88/09/22)
· گوناگون
· امروز باحافظ (شنبه 88/09/21)
· گوناگون



لینکدونی

· چشمه سار
· راز نهان
· بانوي سيب
· واحه
· فراتر از آسمان
· پله پله تا معبود
· دل نوشته های بانو
· با من بخوان
· گلهای زندگی
· آغاز . . . پایان
· فانا
· نفس عمیق
· پونه
· این هفته هم گذشت
· صبر
· مورچه کوچولو
· مهتاب
· کوچه شهر دلم
· دلنوشته های خانم مدیر
· بیتوته
· صبح بخیر
· ایپک
· هجوم سایه ها
· سکوت شبانه سحر
· بزم عارفانه
· چیزی شبیه زندگی
· روزگار تنهایی
· این منم! این منم ؟
· سکسکه قرن
· زمستون
· اسب وحشی
· شهر سنگستان
· فصل گناه
· نوت بوک
· هم نفس
· قلب آسمونی
· کلک خیال انگیز
· صدای شب
· یوحنای مجنون
· عشق و عرفان
· دلشده
· زمین شناس کوچولو
· قرار امواج
· ماوراء صلح
· روزگار تنهایی
· سر عشق
· فرهنگ و ادب عشق جاودان
· میهن پرست
· یک طرح گنگ
· شب اهنگ شباهنگ
· نگار عشق
· معراج
· واحه (قدیمی)
· میکده
· مکتب ایام
· سپیده
· یاداشتهای اسب وحشی
· نسیم دریایی
· همراز
· کلبه خانم کوچولو
· سلطان بانو و محمد
· نارایانا
· سکوت دل
· مکتوب
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات


 

 


ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM