|
و از دیشب تا امشب . . .
 |
به نام خدا
دیشب یک خانواده ای همدل مهمانمان بودند. جمعی صمیمی و دوستانه . گپی و گفتی و همراهشان کتاب مثنوی بود و باالطبع من نیز با حافظ بودم. گفتیم و شنیدیم و لذت بردیم. شب طولانی سرد پاییزی را عجیب کوتاه و گرم کردیم . جایتان خالی. امروز مرخصی گرفته بودم . جایی بودم که اصلا جای جالبی نبود. در برابر آفتاب سرد پاییزی که سوز سرمایش از گرمای آفتابش خیلی بیشتر بود و مردمانی که میشه گفت از همه قشر بودند. همه هم بسیار خسته و دلگیر که گاهی از مقابلم عبور می کردند. سرها در گریبان و دستها از سوز سرما درجیب. مطمئنم که بسیار درد در دل داشتند اینقدر که وقتی که طرفت می آمدند کاملا مشخص بود که برای درد دل می آیند و من از همیشه بی حوصله تر در پیله تنهایی خودم رفته بودم و اصلا حال و حوصله صحبت نداشتم و چقدر هم هی افراد مختلف می اومدند طرفم و من خیلی بدخلق تر از آن بودم که مرد و زن و کوچک و بزرگش برایم فرقی داشته باشد. رفته بودم تو پیله تنهایی و به هیچ وجه هم بیرون نمی اومدم. خدا کند که دلی را نشکسته باشم. عصر وقتی که برگشتم خونه خسته و کوفته میخواستم ماشینی را که از کسی گرفته بودم جلوی خونه پارک کنم یهو نمیدونم چی شد که همه چیز قروقاطی شد گاز و ترمز و کلاچ . خلاصه ماشین مستقیم رفت توی درب پارکینگ ساختمون که دو تا شیشه داشت به این هوا , جرینگِ شکستن شیشه ها چنان سروصدایی به راه انداخت که بیا و ببین . حالا چند ثانیه بعدش را تصور کنید که بقیه ساکنان ساختمان سراسیمه خودشون را رسونده اند پایین و من هم توی ماشین نشسته و یک خروار شیشه شکسته توی پارکینگ. بنده خدا خانمم که چقدر رنگش پریده بود. الحمدالله ماشین هم کاریش نشد که ما شرمنده دوستی گردیم . شب خسته و کوفته با اعصابی به خردی همان شیشه هایی که شکسته بود و جمعشان کرده بودم نشسته بودم که یهو جقله دوید طرفم که :بابا , بابا شیر دستشویی آب میده ! رفتم نگاهش کردم دیدم که یک قطعه اش خرابه و باید عوضش کنم . تنها کاری که کردم رفتم شیرفلکه را بستم . گفتم : فردا درستش می کنم . بنده خدا خانمم خیلی صبورتر از آن بود که حتی بگه : ما با بی آبی چکار کنیم .
(این مطلب دیشب در عین خستگی نوشته شد و امروز آپ گردید.)
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: سه شنبه 28 آبان1387 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و می جویمش . . .
 |
به نام خدا و مي جويمش ، در ميان قطرات باران كه زلالي و پاكي وجودش را به همراه دارد ودر ميان صداي باران كه طنين صداي مهربانش را به همراه دارد ودر ميان عطر خاك باران خورده كه عطر آغوش گرم و پر از محبتش را به همراه دارد و مي جويمش تنها با پشتي خالي از تكيه گاه كه در گذر اين سيزده سال وزش تندباد روزگار گاهي آن را به لرزه انداخته و هنوز رفتنش را باور نكرده ام صورتم را به دست جاري قطرات باران می سپارم تا اشك چشمانم با اشك خدا يكي شود و با خود زمزمه مي كنم : "گريه را ز مستي بهانه كردم شكوه ها ز دست زمانه كردم آستين چو از ديده برگرفتم سيل خون به دامان روانه كردم" (روحت شاد گرامي پدر)
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: پنجشنبه 16 آبان1387 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و سال بلوا . . .
 |
به نام خدا توقع اينكه ۱۰-۱۵صفحه اول كتاب را متوجه بشوم را اصلا ندارم. با سبك نويسنده(عباس معروفي) آشنايم . فقط بايد نام اشخاص و مكانهاي متعددي را كه يك ريز دراز اين شاخه به اون شاخه پريدن، بيان مي شود به خاطر داشت . درست مثل تكه هاي يك پازل بزرگ كه بايد نگهش داشت تا در زمان خودش بقيه تكه هايش را هم بتوانيم پيدا كنيم. و هرچه جلوتر مي رویم با داستان بيشتر آشنا مي شوم و شخصيتها خودشان را در گذر زمان داستان بيشتر نمايان مي سازند. حكايت عشقي قديمي كه در زمان خودش دوباره (كه شايد چندباره) تكرار مي شوند وانطباق آن با زمان داستان و قرار دادن افراد مختلف در مسیر داستان با شخصیتهای منحصربه فردشان هر کدام کمک می کنند که کشش داستان بیشتر و بیشتر شود. و چقدر مظاهر مختلف بیان می شود و چقدر نکته ها در آن نهفته است. و عشقی که دل درجاییست وجسم در جای دیگر. از سبک خاص داستان نویسی عباس معروفی خوشم میاد از یک حادثه , یک مکان , یک شخص , یک چیزی شروع میکنه با همون، داستان را به زمانهای گذشته و آینده می برد و قسمتی از داستانش را بیان می کند و بعد در همان گذر زمان یک لحظه همان حادثه یا مکان یا شخص را دوباره می یابد و دوباره برمی گرداندت همانجایی که شروع کرده بودی. وقتی که نگاه میکنی می بینی که چندین صفحه را خوانده ای , قسمتی از داستان را جلو رفته ای ولی درست همانجایی هستی که شروع کرده ای . یک شخصیت داره به نام جاوید, زرتشتی که خدمتکار خانواده است. بسیار پاک نهاد و نیک سرشت.زیاد درجریان داستان نقش نداره ولی گفتگویش با شخصیت اصلی داستان در روز عاشورا برایم خیلی جالب بود.اونجا که عزاداری توی شهر برپا است. - نمي خواهي بري تماشا جاوید: ترجيح مي دهم كنار آتش باشم - بيا بيرون نوحه گوش كن جاوید: من به صداي سوختن چوب گوش ميدهم |
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: سه شنبه 14 آبان1387 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و باران پاییزی . . .
 |
به نام خدا
پنجره ای باز به روی آسمان, صدای شَرشَر بارش بارانی که بعدازمدتها انتظار به گوش می رسد, نسیم خنکی که سرمایش بر جان می لغزد انگار پاییز نیز میخواهد خودی نشان بدهد. نوای ملکوتی استاد شجریان که روح و جانت را در این آسمان ابری و بارانی به پرواز در می آورد.
ببار اي بارون ببار با دلم گريه كن خون ببار در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون بباراي بارون دلا خون شو خون ببار بركوه و دشت و هامون بار به سرخي لبهاي سرخ يار به ياد عاشقاي اين ديار به دام عاشقاي بي مزار اي بارون
ببار اي برون ببار با دلم گريه كن خون ببار در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون بباراي بارون
ببار اي ابر بهار با دلم به هواي زلف يار داد و بيداد از اين روزگار ماه و دادن به شبهاي تار اي بارون
ببار اي بارون ببار با دلم گريه كن خون ببار در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون (کاست : شب , سکوت , کویر)
و آخرش هم صدای بلند خانمم که : خانه یخ زد , چکار می کنی مرد ؟؟؟ |
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: سه شنبه 7 آبان1387 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
پادشاه فصل ها پاییز . . .
 |
به نام خدا
طبق یک حرکت وبلاگی قراره که دوستان وبلاگی را دعوت کنیم به دیدن زیبایی های پاییز در شهرمون . این هم عکسهایی که من گرفته ام و پاییز درمشهد.
پارک کوهسنگی- مشهد
 بلوار سازمان آب - مشهد  میدان فردوسی- مشهد  بلوار فرودگاه - مشهد  فلکه ضد(پانزده خرداد) - مشهد اگر کیفیت عکسها زیاد خوب نیست ببخشید. از کمبود امکانات می باشد. مگرنه بازی رنگها بسیار متنوع و زیباست. منتظر دیدن پاییز در شهرهای شما هستم .
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: پنجشنبه 2 آبان1387 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|