به نام خدا
دیدن یک دوست اون هم بعداز گذشت چهارده سال درست مثل مرور خاطرات زندگی یک نوجوان چهارده ساله است که الان در سال اول دبیرستان در حال درس خواندن است.اون هم در مدت زمانی کمتر از یکساعت. و این درست همان حسی بود که بین من و ساسان نصیری دیروز(جمعه) برقرار شده بود. و گاهی اوقات چنان در خویش فرو می رفتیم که تنها سکوت و نگاههامون بود که باهم حرف می زد. ساسان همان ساسان چهارده سال پیش بود.با همان سبک صحبت و با همان نگاههای نافذ و من حواسم جمع بود تا متوجه تکه هایی که در پایان هر جمله ای که بیان میکند، باشم. تنهابایک تغییر اساسی بدون اون سبیلهای معروفش. و اون هم چه زود گفت تو هم با این موهای سفیدت. و حسابی جای بزرگ عزیز را سبز نگه داشتیم و ازش یاد کردیم. وه که زود میگذرد زمان در این موقع و چه زود باید می رفتیم هرکدام دنبال کار خویش . تا زمانی دیگر. . . ساسان جان خدانگهدار.
پ ن : دیشب دست هندبالیستهامون درد نکنه. یک پیروزی دلچسب و یک صعود درست و حسابی.گرچه کل بازی اعصابمان را به طور کامل سوهان نمودند.ولی آخرش حالمون را جا آوردند.بااختلاف یک گل کویت را بردیم.و به مرحله بعد صعود کردیم. |