|
و سر درد . . .
 |
به نام خدا آخ سرم . . . چند روزه که سردرد دارم. از صبح که ازخواب بیدار میشم تا شب که میخوابم. یکی , دو روز اول چند تا قرص خوردم افاقه ای نکرد و بعدش هم بی خیال شدم. متاسفانه با سردرد , دردسر هم میاد. این چند روز همینطور بوده. نمیدونم باید چکار کنم. پ ن 1: لطفا هرچی میخواهید بفرمایید فقط توصیه به دکتر رفتن نکنید. ممنون از لطفتون. پ ن 2: از بعضی وبلاگها که اتفاقات روزانه اشان را می نویسند خوشم میاد. چند بار وسوسه شدم من هم این کار را بکنم ولی وقتی که نگاه کردم دیدم زندگی تکراری که تعریف کردن نداره. پ ن 3: دقت کرده اید؟؟ کم کم عمونوروز شیشه عطر بهاری را برداشته و دارد سرش را باز می کند.بعضی وقتها توی سوز و سرمای زمستونی یک ته بویی از نسیم و عطر و بوی بهاری هم میشه حس کرد.
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 29 بهمن1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و خاطرات ابوریحان . . .
 |
به نام خدا هفته اول ترم دوم از پاييز آغاز مي شد. اولين جلسه آزمايشگاه فيزيولوژي گياهي بود كه ميخواست تشكيل بشه ساعت مقرر در محل آزمايشگاه جمع شده بوديم و طبق معمول من و محمد فيروزي جلوي دسته دانشجويان به طرف ساختمان آزمايشگاهها راه افتاديم و رسيديم به آزمايشگاه. و مثل هميشه يكنفر از جمع دانشجويان كم بود و اون هم كسي نبود جز بزرگ كه اين هم كم كم داشت عادي مي شد. من اولين نفر بودم كه وارد آزمايشگاه شدم و ديدم كه جلوي آزمايشگاه و در محل وايت برد كه استاد درس ميده بزرگ و استاد آزمايشگاه (مهندس صادق اسدي) نشسته اند و گرم صحبت و خنده اند و با وارد شدن دانشجويان آنها نيز دست وپايشان را جمع كردند و رابطه استاد ودانشجويي بينشان برقرار شد.(و جالب اينكه يكسال بعد درست شبيه همين صحنه ها بسيار بين من ومهندس اسدي پيش مي آمد.). به هرحال من و محمد رفتيم ته آزمايشگاه نشستيم و بزرگ هم همان جلو بود. درس داده شد و روش آزمايش بيان شد و تقريبا آخرهاي وقت آزمايشگاه بود كه مهندس اسدي بيان نمود كه يك كار عملي نيز بايد در طول ترم انجام بدهيم و اون هم اين بود كه بايد يك نوع(يا چند نوع) گياه را مي كاشتيم و منحني هاي رشد و وزن و . . . را نسبت به زمان را در مقاطعي معين ترسيم كنيم. [به زبان ساده تر بايد گياهي را مي كاشتيم و در هر ده روز اندازه ميگرفتيم كه چقدر رشد كرده] و خوب ناگفته پيداست كه كار خيلي سختي بود. و براي راحتي بيشتر گروهاي سه نفره تشكيل مي شد.همان اول محمد برگشت به من گفت: به مو ربطي نِدِرِه . كار؛ كارِ خودِته . هركار مِخِی بكن. من هم گفتم : برو بابا كي حال داره بره لوبيا بكاره بعد بشينه پاش ببينه چقدر برگش بزرگ شده يا قدكشيده و . . . . محمد هم گفت : اين مشكل خودته به ماچه. گروههاي سه نفره با انتخاب داوطلبانه خود دانشجويان پشت سر هم تشكيل مي شد. من و محمد كه با هم بوديم حالا مونده بود نفر سوم. ديگه تقريبا تمام بچه ها گروههايشان را تشكيل داده بودند و هي محمد به من ميگفت خوب نفر سوم را انتخاب كن. و هر بار كه خودش يك نفر را مثلا پيشنهاد ميكرد همون لحظه يك گروه ديگر اون نفر را معرفي مي كرد. دو سه نفر همينطوري شد و همين هم باعث شده بود كه من و محمد حسابي اون ته آزمايشگاه بخنديم. ناگهان من دستم را بلند كردم و مهندس اسدي با اشاره بهم گفت: بگو. من اسم خودم و محمد فيروزي را دادم و نفر سوم هم اسم و فاميل بزرگ را گفتم.(و به جرات مي تونم بگم كه فقط من و محمد اسم و فاميل بزرگ را مي دانستيم) . همينكه نام بزرگ را بردم درست يادمه مهندس اسدي يكدفعه سرش را بلند كرد و با تعجب اول به من نگاه كرد و بعدش به بزرگ . بزرگ هم از اون جلو كلاس يك كله اي كشيد و به زحمت ما را اون ته پيدا كرد و با تعجب از پشت عينكش نگاه كرد. من هم برايش دست تكان دادم وبا اشاره گفتم قبول كن. اون هم ميشه گفت بالاجبار قبول كرد. محمد گفت : هو يَره چكار كردي؟ گفتم : هيچي كار عملي تعطيل نمره عالي. به همين بزرگ ميگيم با مهندس اسدي صحبت كنه يك جوري ما را بيخيال بشه. در طول ترم همه داشتند به شدت بر روي اين كار عملي كار ميكردند و فقط من و محمد بود كه هيچ كاري نميكرديم بعضي وقتها هم محمد بچه درس خوان مي شد و بهم مي گفت همه بچه ها دارند منحني ها را تنظيم ميكنند ما هنوز يك ارزن هم نكاشته ايم. بهش ميگفتم عيبي نداره بزرگ را بچسب.خلاصه يك روز هم اواسط ترم كه روابطمون با بزرگ بهتر شده بود بهش گفتم براي كار آزمايشگاه چكاركنيم. اون هم رسيدن به هدف من را راحت تر كرد و گفت با مهندس اسدي صحبت مي كنم يك جوري درستش ميكنيم.#
و اتفاقا هفته آخر ترم كه موقع تحويل گزارش كار بود من و محمد براي انجام يك كاري دو هفته اي رفتيم كرمان فقط يادمه موقع رفتن براي بزرگ ياد داشت گذاشتم كه گزارش كار آزمايشگاه فيزيولوژي يادت نره. ما رفتيم ووقتي كه برگشتيم تعطيلي قبل از امتحانات بود. بزرگ را كه ديدم گفتم گزارش كار چي شد؟ گفت هيچي گزارش كاري كه سال قبل بالاترين نمره را گرفته بود از مهندس اسدي گرفتم و صفحه اولش را اسم و اينها بود عوض كردم و اسم سه تايي امون را نوشتم و ارائه دادم. خوب نگفته پيداست كه بالاترين نمره را هم ما سه نفر گرفتيم. بدون اينكه حتي يك گندم كاشته باشيم. اما بعدا بزرگ به من گفت : شما ها خيلي زرنگ هستيد. من اصلا قرار نبود كه توي هيچ گروهي باشم . شما ها من را توي گروه خودتون آورديد و اينطوري هيچكار نكرديد و نمره هم گرفتيد .اينطوري من و محمد نيز با مهندس اسدي بيشتر آشنا شديم كه همين آشنايي در آينده منبع بسياري از اتفاقات مي شود. پ . ن1:.بعداز هك شدن وبلاگ خاطرات ابوريحان كه بزرگ اونو می نوشت. مدت زمان زيادي بود كه از خاطرات ابوريحان خبري نبود. گفتم باز يك خاطره داشته باشيم بد نباشه. پ ن2: جناب مهندس صادق اسدي همان دوست عزيزي هستند كه بزرگ گرامي در پست "پراكنده" وبلاگشون ازش تعريف نموده اند. پ ن3: نمي دونم چرا بهمن هرسال ياد و خاطرات ابوريحان و طرح كتان روغني هميشه زنده ميشود؟؟؟ پ ن4: امروز بیست و دوم بهمن است خیلی فکر کردم که برای امروز چی بگم ولی دیدم سکوت شاید بهترین عملی باشد که بتوانم انجام بدهم .
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 22 بهمن1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و شب گویه . . .
 |
به نام خدا خدا نكنه كه بي خوابي به سرت بزنه.خدا نكنه كه خواب از چشات پريده باشه. اونوقت هركاري هم كه بكني تا خوابت ببره هيچ فايده نداره. از اين پهلو به اون پهلو غلت زدن و سر بر بالش كوبيدن و گوسفند شمردن. نتيجه اش تنها اين است كه بيشتر حرص نخوابيدن را بزني.هرچيزي ميتونه بهانه خوبي باشه براي اينكه چشات مثل كركره هاي مغازه ها يكدفعه بره بالا. حتي تيك تاك عقربه هاي ثانيه شماري كه روي ديوار پذيراييه مثل پتك بر سرت مي كوبد و من در اتاق خواب در تلاش براي خوابيدن. بالاخره هم بايد تسليم شد و بلند شد تا يك چاره براي اين بيخوابي پيدا كنم.تازه با محدوديتهايي كه وجود داره. اهل و عيال خوابندو نبايد كاري كرد كه بيدار بشن. يك آباژور و يا چراغ آشپزخانه مي تونه گزينه خوبي باشه براي روشنايي و ديدن اطراف. آباژور را به علت شاعرانه بودن نورش ترجيح مي دهم. آخ چايي چي مي چسبه، و سماوري كه هنوز گرمايي داره و ته مانده چايي سر شب توي قوري بهترين چيزيه كه با ديدن اونها ميشه از ته دل در نصف شب شاد شد. ليوان چاي به دست از آشپزخانه بيرون مي آيم كه صداي خانمم به گوش مي رسد كه به آرامي صدايم مي زنه.مجبورم خيلي آرام و با صدايي خفه جواب بدهم و حضورم و مكانم را اعلام كنم. و وقتي مي پرسد:چكار ميكني؟ دم در ايستاده ام و مي گم: بي خوابي به سرم زده . و او هم با تعجب و خواب آلوده ميگه: بي خوابي ! سابقه نداشته. چيزي شده. و اطمينان مي يابد كه چيزي نيست و با توصيه به سكوت مي خوابد. و من نگاهي به صورت جقله امون مي اندازم كه چه معصومانه و فرشته وار خوابيده. زير نور ضعيف آباژور كورمال كورمال كاغذي و قلمي ميشه پيدا كرد تا شايد گذشت زمان را بشه با اون راحت تر تحمل كرد. هيبت كامپيوتر و متعلقاتش توي تاريكي يكجورايي مُخ مُخام مي كنه كه برم سروقتش ولي قلم و كاغذ را بهش ترجيح ميدهم. تازه محدوديت نورهم وجود داره و راضي به بيدار شدن ديگران نيستم. كنار آباژور مي نشينم و كاغذ و قلم جلوم؛ خوب چي بنويسم؟ آي چه خوب بود يك نوار شجريان هم مي شد گذاشت . ولي سكوت نبايد شكسته بشه . اي بابا چرا خوابم نمي بره.بعد از يكروز پر مشغله كاري كه رسماً از ساعت هفت صبح و عملاً از هشت شروع شده با اونهمه تلفن جواب دادن و هماهنگ كردن و ثبت سيستم كردن و بررسي كردن و خنيديدن و داد زدن و دليل آوردن و دليل شنيدن و . . . (واقعاً كه امروز روز شلوغي بود) و اين جمله اي بود كه همه همكاران آخر وقت موقع خداحافظي به هم مي گفتند.بعدش هم توي خيابان منتظر ماشين و اتوبوس بودن و توي ترافيك هي به ساعت و خيابان و ماشينهايي كه همچون دانه هاي تسبيح پشت سر هم رديف شده اند، نگاه كردن. ساعت ديگه شده چهار ونيم ، پنج و هوا تاريكه. خسته و كوفته ، و خونه. كه تازه بازكارمون شروع ميشه. دختر جقله امون (بهار) مگر راحتت مي ذاره. طفلي حق هم داره از صبح تا الان نديده ات و حالا هم تنها خواسته اش اينه كه باهاش بازي كني و سر به سرش بذاري. كمي با بيحوصلگي و نه از ته دل كه از سر خستگي با او بازي كردن و اين جقله هم كه چه زود مي فهمه كه از سر بي حوصلگي داري باهاش بازي مي كني و نه ته دل. ولت ميكنه و مي ره با اسباب بازيهاي خودش مشغول ميشه و من مي مونم و وجدان دردي كه وظيفه پدري راهي گوشزد ميكنه. ناخودآگاه براي درمان اين وجدان درد پناه مي برم به تلويزيون (اين رسانه ملي !!!) و هر شبكه كه مي زنم با يك ناسزا و دشنام عوضش ميكنم(خوشبختانه يا بدبختانه هنوز ماهواره اين رسانه عمومي!!! پايش به خانه امون باز نشده و جالبتر اينكه خودم هم علتش را نمي دانم) به هرحال يك مسابقه فوتبالي يا سريال آبكي ايراني يا فيلم سانسور شده خارجي مجبور به انتخابم مي كند. و غرولندهايي همسر مهربانم كه: باز نشسته اي پاي تلويزيون. لااقل چند كلمه حرف بزن مرد.و وقتيكه سكوت من را مي بيند خودش شروع مي كند به حرف زدن كه متاسفانه بعد از چند دقيقه حرف زدن و جوابي و عكس العملي نديدن. او هم به بي حوصله بودنم پي مي برد و روانه آشپزخانه مي شه. و باز من مي مانم و تنهايي خويش و وجدان دردي كه بيشتر شده. و شايد همين بي خوابي هم از همان وجدان درد باشد. و وقتي كه در اين دل شب سرد زمستاني كه آسمان صاف است و از خوش اقبالي من قرص ماه كامل است و همه جا روشن و در زيرنور مهتاب به گذشته خود و درون خويش فرو مي روم. مي بينم كه چند وقتي است كه اينگونه شده ام و اين بي حوصلگي بازي و سروكله زدن با جقله دختر و صحبت كردن با مهربان همسر؛ و حتي اين بي خوابي. تازه به جوونم افتاده. بايد هر طور شده درستش كنم مثل گذشته . نبايد بذارم اين تغييرات تبديل به آدم آهني شدن در من ادامه يابد و كامل بشه. بايد جلويش را بگيرم. و صداي خروس كه از دور دست مي آيد من را به خود مي آورد و زمزمه اين شعر: هنگام سپيده دم خروس سحري*** داني كه چرا همه كند نوحه گری يعني كه نمودند در آيينه صبح***كز عمر شبي گذشت و تو بي خبري پ.ن1 : گاهي فكر ميكنم وقتي اين جقله دخترمون (بهار) بزرگ بشه و بياد اين وبلاگ و نوشته هايم را بخواند اونوقت پيش خودش چي فكر مي كنه؟ پ . ن2: راستي واقعا كي بشه بيام بهتون بگم :جقله دخترم (بهار) يك وبلاگ زده اين هم آدرسش . . . . پ . ن3 : اين حس بابا بودن توي اين پ.ن ها عجب گل كرده ها پ . ن4 : مي دونم كه خيلي طولاني شده و شايد خيلي از شماها كامل نخوانده ايد. هيچ ايرادي نداره. چون بيشتر براي دل خودم نوشتم و آپ كردم. پ ن 5: راستی این هم جقله . برای اونهایی که خیلی اصرار داشتند. البته توی عکس نسبت به سنش بیشتر نشون میده. عکسهای قبلی اش هم همینطوری بود. کلا توی عکس بزرگتر به نظر میاد. |
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: چهارشنبه 10 بهمن1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و سیاست . . .
 |
به نام خدا سیاست چیز بدیه . ولی وقتی که دیگه خیلی بد میشه آدم هرچقدر هم که با خودش عهد بسته باشه که دور آن نرود نمیتونه به این عهدش عمل کنه. نمیدونم این چند روزه اوضاع مملکت اینقدر بهم ریخته شده یا من کمی بیشتر دقت میکنم ولی واقعا خیلی شورقلم شوربا شده. 1- وضعیت گاز در کشوری که سومین منابع گازی جهان را دارد اینقدر باید اسفناک باشد که بسیاری از مردم آن درسیاه زمستون با قطع آن روبرو شوند. و متاسفانه با اینهمه وعده و وعیدی که آقایون افاضات می فرمایند وضعیت بدتر و بدتر میشود. و آقایون فقط حرف به خورد مردم می دهند. و همین مردم صبور و ارزشمند وبزرگ!!! برای آقایون اینقدر مهم نیستند که حتی اگر شده از میزان گاز صادراتی کمی بکاهند و چراغی را که به خانه رواست به مسجد حرام گردانند. کاری که ترکمنستان به بهانه های مختلف اقدام به آن نموده است و خداییش اینقدر ایران و ایرانی بی ارزش و حقیر شده که ترکمنستان!!! به خود این جرات را بدهد که گاز را بر روی آنها ببندد. یعنی اینقدر در صحنه سیاسی جهان کوچک و بی ارزش شده ایم!!؟؟؟
2- با نزدیک شدن انتخابات شاهد بسیاری تغییرات خواهیم بود. مردم عزیز میشوند، حس میهن پرستی و میهن دوستی از زمین و آسمان غلیان خواهد کرد و کمی ارزونی و فراوونی مشاهده می شود و . . . ولی خداییش این کاری که توی مجلس دو سه روز پیش انجام شده دیگه نوبره. یکی ، شاگرد خودشو نردبون کنه ازش بره بالا ،از اون چیزهای دیدنیه. من همیشه براین اعتقادم که خدا نکنه انسان به ثروت و قدرت آلوده بشه . هیچ کس و هیچ چیز جلودارش نمیشه . یعنی درست در همین زمان باید این حرفها بشه؟؟؟!! 3- آنچه که این روزها در غزه میگذرد واقعا جانگداز و جانسوز است ولی اگر قرار باشه این جانگدازی را تلویزیون با نشان دادن جنازه های خونی به ما تحمیل کند اونوقته که خواهی نخواهی اون حس مقابله برانگیخته میشود. 4- (و مهمترین دلیل این پست) روز دهم بهمن روز همبستگی وبلاگنویسان ایرانی با دانشجویان در بند است. نمیدونم چی بگم. فقط میتونم بگم که خیلی سخته. با هزار امید و آرزو وارد دانشگاه شوی و فقط به خاطر اینکه اونطوری که اونها میخواهند فکر نکنی . دربند گردی. و چه خانواده هایی که چشم به راه آمدنشان هستند. یادم اومد از آخرین سخنرانی خاتمی در دانشگاه تهران که دانشجویان جلوی خودش چقدر بهش اعتراض کردند وبعدش همه صحیح و سالم برگشتند خانه هایشان. ولی امروزه روز . . . . . پ.ن: انسان هیچوقت نمیتونه روی حرف خودش بمونه.درست یادمه موقع ایجاد این وبلاگ با خودم گفتم اینجا دیگه سیاسی هرگز. ولی حالا . هی روزگار .
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: چهارشنبه 3 بهمن1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|