به نام خدا
در حاليكه هنوز نُه روز از زمستان گذشته بود و ننه سرما داشت همراه با سوز و سرما پارچه سفيدش را همه جا مي گسترانيد . خداوند قادر و متعال دَرِ رحمتش را بر روي من و همسرم گشود و همچون هميشه با لطف و بخشش خويش ، گرما و عشق و محبت را در زندگي ما فزوني بخشيد . و اين شد كه بهار زندگي ما آمد. جقله دختري كه به معناي واقعي بهارِ ما بود. گل لبخندش ؛ گرماي حضورش ؛ شور و شوق فراوانش ؛ درخشش چشمانش ؛ و طنين صداي روح بخشش ؛ نسيم جنب و جوشش در خانه ؛ همه و همه نشانه هايي از زيباترين فصل زندگي ما بود.
و الان بعد از گذشت پنج سال از حضور اين جقله در زندگي ما ؛ من همچنان متحير زندگي و بازيهايش هستم. آنچيزي كه در دوران جواني و دانشجويي تصور ميكردم و اون چيزي كه الان هستم . و در لحظه لحظه اين گذشت زمان ، تنها دست خدا را در دست خويش مي بينم كه چگونه در تمامي مشكلات و سختي ها دستگيرم بوده. و من بنده گنهكار او همچنان سربه زير و شرمنده خدايي او.
به هرحال امروز روزتولد جقله امون(بهار) است و ما در تدارك گرفتن جشني كوچك براي او. شما هم همگي دعوت هستيد.
راستي ببخشيد كه از شيريني و شوكلات و شربت و اينجور چيزها خبري نيست. چون فرصت كنم بود نتونستم عكسي پيدا كنم و اينجا بذارم.شما خودتون به بزرگي و شيريني خودتون ببخشيد.(بعدا اضافه گردید: این هم یک شیرینی که یکی از دوستان تهیه نموده اند با تشکر)

پ ن : يك باباي بهمني و يك دختر ديماهي . خودتون تصور كنيد كه چه شود؟؟؟؟؟؟!! |