|
و هم میهن . . .
 |
به نام خدا پريروز(يكشنبه 27/03/86) مطلب روزنامه اي بر روي دكه روزنامه فروشي توجه ام را جلب نمود. بعد از گذشت چندين سال و بعد از آن قلع و قمع ناجوانمردانه مطبوعاتي بار ديگر حس زيبايي در وجودم جاري گشت و روزنامه را خريدم. لمس كاغذ كاهي روزنامه در ميان انگشتانم در قلبم يك شور و شوق خاص و قديمي را بوجود آورد. گرچه ميدانم كه الان ديگر اصلا وقت وحتي حوصله اون زماني راكه در يك روز 2-3 روزنامه يك جا مي خريدم ( صبح امروز- عصر آزادگان – خرداد) و مي رفتم خانه و توي اتاقم بالشت رازير سرم مي گذاشتم و پاهايم را روي سينه ديوارمقابل مي گذاشتم ( به قول خواهر كوچكترم براي اينكه خون به مغزش برسه شايد بفهمه چي ميخونه)وبا حرص و ولع بيشمار صفحه صفحه آنها را ميخواندم را ندارم. بعد ا زخواندن اين روزنامه (هم ميهن) سريعا متوجه شدم كه عمر اين روزنامه مخصوصا در اين ايام چندان دوام نخواهد يافت وعنقريب است كه تيغ سانسور و توقیف موقت سر قلم تمامي نويسندگان آن را همچون گذشته قطع خواهد نمود. و باز من را ياد قطعه شعر زير انداخت. پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند ديوار زندگي را زينگونه يادگاران اين نغمه محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقيست آواز باد و باران 29خرداد سالروز شهادت دكتر علي شريعتي و نيز 31 خرداد سالروز شهادت دكتر مصطفي چمران دو شهيدي كه در دو جبهه قلم و جهاد به مبازره با استعمار و ظلم مي پرداختند را گرامي مي داريم.
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: سه شنبه 29 خرداد1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و پیر شدیم. . .
 |
به نام خدا یک چند وقتی حدود یکماه ونیم درگیر یک سری کلاسهای تئوری و عملی بودم که بالطبع در آخر آن یک امتحانی نیز برگزار می شد. حال به هرصورتی که شده باید امتیاز لازم رادر امتحانات بدست می آوردیم اگر شده حتی با چندبار امتحان دادن که البته خود مستلزم صرف زمان و وقت بیشتری هم می شد.گرچه این امتحانها تئوری و عملی چندان هم مهم نبود. و گرچه من امتیاز هر دو را در همان امتحان اول کسب نمودم(حالا با تقلب یا بی تقلبش بماند). اما یک مسئله ای که در این مدت بصورت شخصی برایم ثابت شد این بود که دیگر اصلا تحمل فشارهایی از این قبیل را ندارم. قبل و بعد از امتحان جهت گرفتن نتیجه چنان استرس و فشاری را برذهن و مغزم احساس میکردم که تا کنون احساس نکرده بودم. چنان طپش قلبی گرفته بودم که تاکنون هرگز آن را حس نکرده بودم. بزرگ عزیز شاهد بسیاری از شلوغ کاری های من و کارهایم در دانشگاه بوده که این امتحان در مقابل آن چندان چیزی نبود. ولی فشارهایی که این امتحانات به من وارد کرد وترکش های بعدی آن چنان من را به لرزه انداخت که بعد از اتمام آنها و کسب نتیجه مورد نظر؛ اولین جمله ای که بعد از یک نفس عمیق به خودم گفتم این بود: نه دیگه دارم راستی راستی پیر می شم. و این درحالی است که تا همین چند وقت پیش خودم را همان جوان سرحال و پرازشرو شور و مقاوم دوران دانشجویی می دانستم. عجیب یک جورایی به قول معروف تکان خوردم. نمیدونم شاید واقعا دارم پیر میشوم و خودم خبر ندارم. پ ن : البته این فاصله ای که در آپ کردن افتاده بیشتر به خاطر همان کلاسها بوده نه بخاطر پیری.
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: سه شنبه 22 خرداد1386 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|