به نام خدا
چنار پير را مانندم اكنون
فشانده برگ ها در باد پاييز
فشرده ريشه در خاكستر خاك
مشوش مانده در شام غم انگيز
((سیاوش کسرایی))
+
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 14:55 توسط سهیل
|
به نام خدا
و پدر بود
خوابيده ، خوابِ خواب
و من تهي
با زانواني كه توان نداشت
و پشتي كه گرم نبود
سرد ، همچون پدر
و بغضي كه در گلو تركيد
و فريادي كه از سينه برآمد
و جوابش تنها
انعكاس خودش بود
بردرو ديوار سردِ سردخانه
و پدربود
و من تنها
و هنوز بعد از اينهمه سال همچنان اون تنهايي را حس ميكنم. نداشتن تكيه گاهي محكم در زندگي كه راهنما باشد. و وقتي به اين ايام مي رسم باز حس غريب تنهايي و غم بر من مستولي مي شه چنان گيج مي شم و چنان در خود مي رم كه تا مدتي همه چيز تعطيل ميشه و الان تازه بعد از گذشت يك هفته از اون سالگرد تلخ جوهر قلمم جاري شده و نوشتم و چنان ظاهرم برخلاف درونم آرام است كه گرامي خواهر زنهارم ميدهد. و فكر ميكند كه غافلم از اين اعداد روز و ماه . و مگر مي شود تلخ ترين لحظات را كه تلخ ترين فريادها از سويداي دل برآمده از ياد برد.
و من همچنان در حسرت خداحافظي با پدر هستم. ساعت شش بعد ازظهربليط براي تهران داشتم و اوآماده مي شد كه برود بيرون. گفتم:ساعت پنج و نيم من ميرم. گفت: تا اون موقع برميگردم خداحافظي نمي كنيم.
و او ساعت پنج و نيم نيامد و من رفتم. و يكماه و نيم بعد اين من بودم كه فقط خداحافظي ميكردم و او خاموش بود. و من همچنان در حسرت خداحافظي با پدر هستم.
+
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 1:51 توسط سهیل
|