|
و چنار پیر . . .
 |
به نام خدا
چنار پير را مانندم اكنون
فشانده برگ ها در باد پاييز
فشرده ريشه در خاكستر خاك
مشوش مانده در شام غم انگيز
((سیاوش کسرایی)) |
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 29 آبان1385 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
و پدر . . .
 |
به نام خدا و پدر بود خوابيده ، خوابِ خواب و من تهي با زانواني كه توان نداشت و پشتي كه گرم نبود سرد ، همچون پدر و بغضي كه در گلو تركيد و فريادي كه از سينه برآمد و جوابش تنها انعكاس خودش بود بردرو ديوار سردِ سردخانه و پدربود و من تنها
و هنوز بعد از اينهمه سال همچنان اون تنهايي را حس ميكنم. نداشتن تكيه گاهي محكم در زندگي كه راهنما باشد. و وقتي به اين ايام مي رسم باز حس غريب تنهايي و غم بر من مستولي مي شه چنان گيج مي شم و چنان در خود مي رم كه تا مدتي همه چيز تعطيل ميشه و الان تازه بعد از گذشت يك هفته از اون سالگرد تلخ جوهر قلمم جاري شده و نوشتم و چنان ظاهرم برخلاف درونم آرام است كه گرامي خواهر زنهارم ميدهد. و فكر ميكند كه غافلم از اين اعداد روز و ماه . و مگر مي شود تلخ ترين لحظات را كه تلخ ترين فريادها از سويداي دل برآمده از ياد برد. و من همچنان در حسرت خداحافظي با پدر هستم. ساعت شش بعد ازظهربليط براي تهران داشتم و اوآماده مي شد كه برود بيرون. گفتم:ساعت پنج و نيم من ميرم. گفت: تا اون موقع برميگردم خداحافظي نمي كنيم. و او ساعت پنج و نيم نيامد و من رفتم. و يكماه و نيم بعد اين من بودم كه فقط خداحافظي ميكردم و او خاموش بود. و من همچنان در حسرت خداحافظي با پدر هستم. |
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 22 آبان1385 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|