|
و برج پير . . .
 |
به نام خدا اواخردوران تحصيلم موقعيتي پيش آمد تا در يك زمين زراعي نسبتا بزرگ واقع در دشت پهناوري نزديك تهران مشغول به كار بشم. روز اول كه رفتم اونجا اولين چيزي كه در اون مزرعه بعد از چاه آب و موتورخانه اش به نظرم اومد وجود يك برج نسبتآ بلند كاهگلي بود كه به محض ديدن آن ياد آهنگ "برج ازابي"افتادم بعدها از افراد محلي داستانهاي زيادي در مورد آن شنيدم كه در تمام آنها كلمه اي كه هميشه تكرار ميشد عبارت(ازما بهترون) بود.و توصيه به پرهيز از ان برج. اما به هرحال اون برج با ورودي دخمه مانند و فضاي نستبا كوچكي كه درون آن وجود داشت بهترين و نزديكترين سرپناه من بود براي فرار از رگبارهاي بهاري و بارانهاي كه مي باريد. تا هنگامي كه اونجا را ترك كردم و هيچگاه اون آخرين وداع با برج را فراموش نمي كنم. بعد از اون آهنگ "برج-ابي"يادآور اون زمان بود. سالها گذشت وايام سپري شد و روزگار طي شد و در گذر اين ايام من ديگراون كاست را در نوارهايم نديدم وبر اين باور رسيدم كه آن را گم كرده باشم تا اينكه ديروز كه اين جقله نازمون(دخترم بهار) رفته بود سروقت نوارها و همه را بهم ريخته بود من ناگهان در دستش كاست ابي را ديدم. خلاصه شنيدن اون آهنگ بعد از مدتها حسي بهم دست داد. و ميدونم گرچه شايد الان به دلايلي اون زمينهاي حاصلخيز باير باشد ولي اون برج قديمي و كهنه همچنان پا برجاست . شعرش را اينجا ميذارم . به نظرم شعر زيبايي باشه. زير اين گنبد نيلي ؛ زير اين چرخ كبود توي يك صحراي دور؛ يك برج پير و كهنه بود يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود برج تنها سر پناه خستگي شد مهربونيش مرهم شكستگي شد اما اين حادثه برج و كبوتر قصه فاجعه دلبستگي شد باد و بارون كه تموم شد اون پرنده پر كشيد التماس و اشتياق رو ته چشم برج نديد عمر بارون عمر خوشتبختي برج كهنه بود بعد از اون حتي تو خواب هم اون پرنده رو نديد اي پرنده من اي مسافر من من همون پوسيده تنها نشينم هجرت تو هر چه بود معراج تو بود اما من اسير مرداب زمينم راز پرواز رو فقط تو مي دوني؛ تو مي دونستي من نمي تونم برم تو مي توني ؛ تو مي تونستي آخر قصه امون رو تو ميدوني؛ تو مي دونستي من نميتونم برم تو مي توني؛ تو مي تونستي
|
| ׀ +׀ نویسنده:
سهیل ׀ تاریخ: شنبه 11 شهریور1385 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|