به نام خدا
شعر زير از مولانا را وقتي كه ميخوانيد يك عاشق زار و آشفته را تجسم كنيد كه در كوچه معشوق وازجلو خانه عشقش ميگذره و چراغ اتاق يار خاموش مي شود. اونوقت استاد شجريان در كاست قاصدك با چنان سوزي اين شعر را مي خواند كه واقعا تحسين برانگيزاست:
رو سر بنه به بالین ،تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است مارادارد دلی چو خارا بکشد ، کسش نگوید:تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق،تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن،آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد از برق این زمرد هین ، دفع اژدها کن