به نام خدا
داشت تعريف ميكرد: براي جابجايي به خونه جديد و تميزكاري و چيدن وسايل خونه به يك كارگر احتياج پيدا كرديم زنگ زديم به يكي از همين دفاتر خدماتي و قرار شد كه يك كارگر زن برامون بفرستند. همزمان با جابجايي كه انجام داده بوديم داشتيم توي خونه تعميراتي نيز انجام ميداديم و چند تا كارگر توي خونه هم بودند. روزي كه قرار بود كارگر مورد نظر بياد منتظر بوديم يكوقت ديديم يك خانم جواني اومد و اسم و فاميل ما را بيان كرد. تعجب كرديم وقتي كه خودش را معرفي كرد كه ازطرف شركت اومده جهت كار؛تازه به قول معروف دوزاريمون جاافتاد. ولي ازاين كارگر بگم قيافه اش به همه چيز مي خورد الا كارگري. يك زن جوون و بسيار خوش لباس و خوش تيپ با يك آرايش غليظ كه بر زيبايي طبيعي خودش بيشتر افزوده بود. من به خانمم و خانمم به من نگاه كردند و كارگرها هم به خانمي كه اومده بود.مونده بوديم چكار كنيم. خانمم رفت و باهاش صحبت كرد و گفت بايد چه كاري انجام بدهد .و او هم خيلي راحت گفت: اشكالي نداره كار هميشگي من اينه . به هرحال با عوض كردن لباس مشغول به كار شد. ولي خوب ما خودمون يك جورهايي راحت نبوديم وضع ظاهري كه داشت و تيپ و قيافه اي كه داشت از يك طرف و كارگرهايي ديگري كه كار ميكردندازيك طرف ديگه.بالاخره خانمم اونو فرستاد توي آشپزخانه و در را هم بست تا مشغول به كار بشه. اونروز به خير و خوشي گذشت و كارهاي ما هم به خوبي تمام شد. امّا . . .
اما خانمم بعد از چند روز نگراني كه توي چهره اش مشخص بود به من گفت كه گردنبند طلايش گم شده. بهش گفتم همه جا را بگرد و او بيان نمود كه چند روز است كه همه جا را گشته . ودرادامه بعد از چند لحظه سكوت توام با ترديد گفت: اونروزي كه خانم كارگره اومده بود من گرنبندم را فلان جا گذاشتم و اتفاقا اون هم همون لحظه اونجا بود و ديده بعد از اون هم من گردنبند را نديدم. بهش گفتم: كارخوبي نيست كه به بقيه شك كني بهتره كه باز هم بگردي. و او هم قبول كرد ولي بعد از گذشت چند روز ديگر باز خانمم مسئله را بيان كرد و با آوردن دلايلي همچون مطمئن بوده جايي كه گردنبند را گذاشته و بغيير از خانم كارگر كس ديگري نديده و . . و منو مجاب كرد كه به دفتر شركت يك زنگي بزنم.اونها هم با جدّيت اين مسئله را رد كردند و قبول دار نشدند. تا اينكه بعد از گذشت حدوديكماه از اين جريان از طرف شركت خدماتي به ما زنگ زدند وخواستند تادفترشركت برويم. وقتي رفتيم اونجا ديدم كه همين خانم كارگر اونجاست با يك مامور از آگاهي و دو سه نفر ديگر. همانجا به حس زنانه خانمم افرين گفتم و كل جريان را متوجه شدم. اين خانم كارگر را درهنگامي كه داشته توي يك خانه دست كجي مي كرده ميگرند و نيرو انتظامي خبر ميدهند و الان نيزصاحبان چند جايي كه او قبلا رفته بود كار كرده بود خبر كرده بودند تا برويم خانه اش ببينيم كه آيا در خانه اش چيزي پيدا ميكنند يا نه؟ بايد مي بوديد و تعريف اين دوست من را از خانه اين شخص مي شنيديد يك اتاق حدودا به زحمت سه در چهار كه وسايلي بسيار ناچيز داشته در يك منطقه فقير نشين. چند نفراز همراهاني كه همراه اين گروه و مامور رفته بودند توانسته بودند وسايلشان را كه كاملا در اون خانه نمود داشته پيدا كنند ولي اين دوست ما گردنبندي نتوونسته پيدا كنه.اين از وضعيت زندگي ولي يك چيز خيلي دردناكتر كه بيان كرد اين بود كه اين خانم دو بچه داشته به همراه شوهري معتاد. كه زنش را مجبور ميكرده تا بره در خانه مردم كار كنه وحتي دزدي كنه و . . . به قول يكي از اون همراهان ايشان معلوم نيست كه غير از دزدي چه كار ديگري ميكرده؟ اين دوست ما كه از يافتن گردنبند نااميد شده بود و وضع زندگي اين خانمه را ديده بود از شكايتش منصرف ميشه وقتي اين جريان را شنيدم خيلي تو فكر رفتم يك زني با اون خصوصيات ظاهري كه ميگفت با دو فرزند چگونه حاضر به اين كار شده ؟ كارگري و دزدي و . . . |