تبليغاتX
صبح بهاری
 

صبح بهاری

غزل حافظ و ادب پارسی

و آرش کمانگیر . . .

به نام خدا

نميدونم شعر آرش كمانگير اثر جاودان سياوش كسرائي را خوانده ايديانه؟(درادامه مطلب). ميخواهم در مورد آن بنويسم يا بهتره بگم از حس و حالي كه در هنگام خواندم اين شعر زيبا و حماسي بهم دست ميده بيان كنم. كلاً من از اينگونه شعرهايي كه حالت بيان داستاني مخصوصا تاريخي را دارند بسيار خوشم مي آيد و اين شعر از بهترين هاي آن است. حكايت دلاوري يك ايراني پاك نهاد است .ابتدا شعر بابيان درماندگي و واماندگي شخصي كه در شبي سرد و زمستاني در بياباني گم شده شروع ميشه يعني با يك نوع نااميدي و ياس(كه در جاهاي ديگر شعر نيز اين ياس و نااميدي ديده ميشود). دقت كنيد تاريكي و سرما و برف عناصري كه شدت نااميدي را مي رسانند.وبالاخره خانه اي كه پذيراي مسافرمي شود(مهماننوازي هميشگي ايرانيان) و در انجا عمونوروزبراي كودكان داستان ميگويد.يعني انتقال فرهنگ وآيين و رسوم از نسلي به نسلي ديگر به صورت گفتاري،به صورت سينه به سينه، درست آنچيزي كه در گوشه گوشه اين مملكت بزرگ انجام ميشه ما بيشتر گفتاري با فرهنگ و آيين خويش ارتباط داريم .كتاب و نوشت افزار در پايداري فرهنگ ما چندان رونق ندارد كه گفتار و يادهاو خاطرات رونق دارد.يك نسل از جامعه اينجا دارد حماسه اي رابه نسل ديگرانتقال ميدهدو در ابتداباچه مضامين زيبايي از طبيعت مارا با خودهمراه ميكند تصاويري كه هركدام به تنهايي شاهكاري از طبيعت هستندتا انجا كه به درس زندگي ميرسد(زندگي زيباست) و شكوه زندگي را در خود انسان ميبيندكه بايد همچون هيزمي بر آتش زندگي قرارگيردتا فروزنده سازد آن راودراين ميان آنكه آزاده تر فروزنده تر(در جنگل هم هيزمهاي درختان تناوروسربه فلك كشيده اتش بهتر و پايدارتري نسبت به سايردرختان ميدهد).وبه صراحت نام آرش را ميبردكه باعث فروزندگي آتش اين مرز و بوم گرديده.

و داستان را بيان ميكندزماني كه دشمنان براين مرزو بوم چيره شده بودند.و باز اون ياس و نااميدي را در ذره ذره وجود اين مردم و كشور ميشه مشاهده كردوتاثير اين ياس در همه چيز ديده ميشه همه چيزاون حس و حال خودش را ازدست ميده(در زندگي شخصي نيزاين تجربه براي همه پيش آمده كه وقتي دچار يك دلمردگي و ياس ميشيم همه چيز اون رنگ و بوي خودش را ازدست ميده).و دشمنان اين كشور بزرگ كه هيچگاه ياراي مبارزه رودررو و چشم در چشم و بازو در بازو را نداشته اند هميشه سعي كرده اند تا با خدعه و نيرنگ و فريب بر ما مستولي شوندو هميشه دسيسه كرده اند تا با استفاده از خود ما بركشور ماچيره گردند(هم به دست ماشكست مابرانديشند) و در اينجاست كه ياس و نااميدي بيشتروبيشتر و تاريكي عميقتر مي شودمخصوصا كه بايك انتظار نيز همراه مي شود.وبالاخره زمان معرفي آرش ميرسد.دقت كنيد آرش ازميان مردم بيرون مي آيد همچون صدف از ميان دريا.آرش فردي هست همچون تك تك افراد اين مرز پرگهر . يك فرد دوره ديده وخاص ومخصوص نيست فرزندرنج و كاراست  فردي ايراني اصيل كه همانند تمام ايرانيان اين ويژگي را دارد كه در لحظه هاي سخت شكوه و عظمت خويش را نمايان سازد به خودباوري برسد و كاري كند.(همه ما ايرانيان اين خاصيت راداريم فقط بايددر موفعيت ووضعيت آن قرارگيريم از كجا كه شمايي كه اين سطوررا ميخوانيد و يا اون فردي كه توي اتوبوس و تاكسي ميبيند فردايك آرشي نباشد)مامردمان خودجوش و خودساخته اي هستيم.ملتي كه اراده اش بر همه چيزحاكم است و كافيست كه اراده كند.آنگاه با تمام دسيسه هاي و فريبها رودررو و جوانمردانه مبارزه ميكند.بيان آرش را توجه كنيدابتدا خودش را معرفي ميكند كه آن معرفي شخص نيست بلكه معرفي ملتي است كه با تمام زيباييهايي كه دارد  در مقابل دشمن استواراست و ميتواند كه دسيسه هايي را كه در سياهچاله هاي انديشه دشمن برايش پي ريزي شده درك كندو براي مبارزه با آن جان و دل را در چنگ گيرد. بعد از اون صحبتش با طبيعت است نشان از اون روح لطيف و طبع پاك دارد او به خاطر همه چيز ميهنش دارد گام برميدارد براي او همه چيز دربند است مردم ؛كوه ؛دشت ؛و . . . و او همه را شاهد ميگيرد كه پيكارش با خدعه جوانمردانه است و مرگ را توصيفي زيبا ميكند كه براي كشورش هيچ است و بعد دعايي ميكند.به گفته هاي آرش دقت كنيد چقدر زيبا با همه چيز صحبت ميكند مرگ را توصيف ميكند؛ جنگ را تشريح ميكند، و طبيعت راترسيم ميكند،و به راه مي افتدپيرمردان و كودكان و زنان و همه او رابادعا بدرقه ميكنند و دشمنان كوته فكر با پوزخند، غافل از همّت و ايمان عميق اين مردم .برفرازكوه البرزآرش جان در تير مينهد و تير پروازي ميكند به وسعت ايران زمين دو روز و نيم و بركجا فرود مي ايد؟ ساقه درخت گردو. درختي استوار و محكم و كهن و بسيار پربركت.(و يك چيزديگر اينكه در پاي درخت گردو بعلت وجود ماده شيميايي خاصي كه در برگهايش وجود داردهيچ علف هرزي رشد نميكند).وازآرش فقط كمانش باقي ميماندو ديگرهيچ و چه زيبا با كوه البرز عجين ميشود قله دماوندي كه سرساييده بر آسمان هميشه جاويد ايران ونظر مي افكند بر خاك پهناور آن .هميشه جاويد باشي اي ايران.


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: سهیل ׀ تاریخ: یکشنبه 24 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: ׀
 

و اعتیاد . . .

به نام خدا

داشت تعريف ميكرد: براي جابجايي به خونه جديد و تميزكاري و چيدن وسايل خونه به يك كارگر احتياج پيدا كرديم زنگ زديم به يكي از همين دفاتر خدماتي و قرار شد كه يك كارگر زن برامون بفرستند. همزمان با جابجايي كه انجام داده بوديم داشتيم توي خونه تعميراتي نيز انجام ميداديم و چند تا كارگر توي خونه هم بودند. روزي كه قرار بود كارگر مورد نظر بياد منتظر بوديم يكوقت ديديم يك خانم جواني اومد و اسم و فاميل ما را بيان كرد. تعجب كرديم وقتي كه خودش را معرفي كرد كه ازطرف شركت اومده جهت كار؛تازه به قول معروف دوزاريمون جاافتاد. ولي ازاين كارگر بگم قيافه اش به همه چيز مي خورد الا كارگري. يك زن جوون و بسيار خوش لباس و خوش تيپ با يك آرايش غليظ كه بر زيبايي طبيعي خودش بيشتر افزوده بود. من به خانمم و خانمم به من نگاه كردند و كارگرها هم به خانمي كه اومده بود.مونده بوديم چكار كنيم. خانمم رفت و باهاش صحبت كرد و گفت بايد چه كاري انجام بدهد .و او هم خيلي راحت گفت: اشكالي نداره كار هميشگي من اينه . به هرحال با عوض كردن لباس مشغول به كار شد. ولي خوب ما خودمون يك جورهايي راحت نبوديم وضع ظاهري كه داشت و تيپ و قيافه اي كه داشت از يك طرف و كارگرهايي ديگري كه كار ميكردندازيك طرف ديگه.بالاخره خانمم اونو فرستاد توي آشپزخانه و در را هم بست تا مشغول به كار بشه. اونروز به خير و خوشي گذشت و كارهاي ما هم به خوبي تمام شد. امّا . . .

اما خانمم بعد از چند روز نگراني كه توي چهره اش مشخص بود به من گفت كه گردنبند طلايش گم شده. بهش گفتم همه جا را بگرد و او بيان نمود كه چند روز است كه همه جا را گشته . ودرادامه بعد از چند لحظه سكوت توام با ترديد گفت: اونروزي كه خانم كارگره اومده بود من گرنبندم را فلان جا گذاشتم و اتفاقا اون هم همون لحظه اونجا بود و ديده بعد از اون هم من گردنبند را نديدم. بهش گفتم: كارخوبي نيست كه به بقيه شك كني بهتره كه باز هم بگردي. و او هم قبول كرد ولي بعد از گذشت چند روز ديگر باز خانمم مسئله را بيان كرد و با آوردن دلايلي همچون مطمئن بوده جايي كه گردنبند را گذاشته و بغيير از خانم كارگر كس ديگري نديده و . . و منو مجاب كرد كه به دفتر شركت يك زنگي بزنم.اونها هم با جدّيت اين مسئله را رد كردند و قبول دار نشدند. تا اينكه بعد از گذشت حدوديكماه از اين جريان از طرف شركت خدماتي به ما زنگ زدند وخواستند تادفترشركت برويم. وقتي رفتيم اونجا ديدم كه همين خانم كارگر اونجاست با يك مامور از آگاهي و دو سه نفر ديگر. همانجا به حس زنانه خانمم افرين گفتم و كل جريان را متوجه شدم. اين خانم كارگر را درهنگامي كه داشته توي يك خانه دست كجي مي كرده ميگرند و نيرو انتظامي خبر ميدهند و الان نيزصاحبان چند جايي كه او قبلا رفته بود كار كرده بود خبر كرده بودند تا برويم خانه اش ببينيم كه آيا در خانه اش چيزي پيدا ميكنند يا نه؟ بايد مي بوديد و تعريف اين دوست من را از خانه اين شخص مي شنيديد يك اتاق حدودا به زحمت سه در چهار كه وسايلي بسيار ناچيز داشته در يك منطقه فقير نشين. چند نفراز همراهاني كه همراه اين گروه و مامور رفته بودند توانسته بودند وسايلشان را كه كاملا در اون خانه نمود داشته پيدا كنند ولي اين دوست ما گردنبندي نتوونسته پيدا كنه.اين از وضعيت زندگي ولي يك چيز خيلي دردناكتر كه بيان كرد اين بود كه اين خانم دو بچه داشته به همراه شوهري معتاد. كه زنش را مجبور ميكرده تا بره در خانه مردم كار كنه وحتي دزدي كنه و . . . به قول يكي از اون همراهان ايشان معلوم نيست كه غير از دزدي چه كار ديگري ميكرده؟ اين دوست ما كه از يافتن گردنبند نااميد شده بود و وضع زندگي اين خانمه را ديده بود از شكايتش منصرف ميشه وقتي اين جريان را شنيدم خيلي تو فكر رفتم يك زني با اون خصوصيات ظاهري كه ميگفت با دو فرزند چگونه حاضر به اين كار شده ؟ كارگري و دزدي و . . .

׀ +׀ نویسنده: سهیل ׀ تاریخ: دوشنبه 11 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: ׀
 

در باره من

به نام خدا
با گذشت چند روز از(ف.ي.ل.ت.ر) شدن وبلاگ "صبح است ساقيا . . ." با توجه به اينکه چندين بار به آدرس داده شده ايميل فرستادم. هنوز وبلاگ در شرايط محدوديت دسترسي قرار دارد. به همين خاطر تصميم گرفتم که از روز عيدقربان تا زمان رفع محدوديت از وبلاگ اصلي حافظ (که اميدوارم هرچه زودتر باشد) در اينجا کارم را ادامه بدهم.
با تشکر از لطف و محبت همه شما دوستان گرامي.
ميزبان هر روز شما با حافظ : سهيل


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· امروز با حافظ (چهارشنبه 88/09/25)
· گوناگون
· امروز با حافظ (سه شنبه 88/09/24)
· گوناگون
· امروز با حافظ (دوشنبه 88/09/22)
· گوناگون
· امروز باحافظ (یکشنبه 88/09/22)
· گوناگون
· امروز باحافظ (شنبه 88/09/21)
· گوناگون



لینکدونی

· چشمه سار
· راز نهان
· بانوي سيب
· واحه
· فراتر از آسمان
· پله پله تا معبود
· دل نوشته های بانو
· با من بخوان
· گلهای زندگی
· آغاز . . . پایان
· فانا
· نفس عمیق
· پونه
· این هفته هم گذشت
· صبر
· مورچه کوچولو
· مهتاب
· کوچه شهر دلم
· دلنوشته های خانم مدیر
· بیتوته
· صبح بخیر
· ایپک
· هجوم سایه ها
· سکوت شبانه سحر
· بزم عارفانه
· چیزی شبیه زندگی
· روزگار تنهایی
· این منم! این منم ؟
· سکسکه قرن
· زمستون
· اسب وحشی
· شهر سنگستان
· فصل گناه
· نوت بوک
· هم نفس
· قلب آسمونی
· کلک خیال انگیز
· صدای شب
· یوحنای مجنون
· عشق و عرفان
· دلشده
· زمین شناس کوچولو
· قرار امواج
· ماوراء صلح
· روزگار تنهایی
· سر عشق
· فرهنگ و ادب عشق جاودان
· میهن پرست
· یک طرح گنگ
· شب اهنگ شباهنگ
· نگار عشق
· معراج
· واحه (قدیمی)
· میکده
· مکتب ایام
· سپیده
· یاداشتهای اسب وحشی
· نسیم دریایی
· همراز
· کلبه خانم کوچولو
· سلطان بانو و محمد
· نارایانا
· سکوت دل
· مکتوب
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات


 

 


ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM