به نام خدا
روز جمعه سالروز بزرگداشت عطار نيشابوري بود ويكشنبه نيز ولادت باسعادت رسول اكرم(ص) به همين مناسبت اينبار يك مطلبي طنز آپ ميكنم. با تشكر از دوست عزيزم بزرگ(وبلاگ اهل تمییز) كه اين اجازه را من داده اند تا باايشان مزاحي نماييم به اميد اينكه بتونم گل لبخند را برلبانتان شكوفا كنم. همچنين ولادت رسول اكرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم.
اندر احوال بزرگ اهل تمييز
سيّدُنا و حَبيبُنا و عَزيزُنا و رَيئسُنا و مَولانا و والانا و بالاناو بُزُرگُناو مَردُنا و . . . بزرگ بسيار بزرگ؛ آن داننده تمام سوالات؛ آن خواننده ديوان حافظ ؛ آن بسيار مريد داشته؛ آن خورنده نوشابه با كيك ؛ آن دارنده كمالات بسيار و تواضع بسيارتر؛ آن كه خود گويد و خود خندد؛ و آن هميشه در غربت كه چون در وطن بود با والدين غريب بود و چون با والدين بود از وطن غريب بود و ازاين جهت بزرگش خواندند.او كه داراي طبعي روان و پايي دوان و اوج توان بود، اهل درد و چشيده و چشاننده گرم و سرد.
از آن جهت وي را تمييز خوانند كه دست و روي خويش بسيار با صابون شسته و هر دم دست برصابون داشت و چنان درجات پيموده بود كه در ميان آب و گِل رفته و هرگز گِلي نشدندي.وقتي مريدي پرسيد:چرا؟ وي گفت: همينطوري!!! وازآن به بعد وي را تمييز (با تاكيد ياء)خواندند كه تصديقي باشد بر تميزي وي در همه حال و احوال.
نقل است كه چنان درخود مستغرق بود كه هنگام تعيين واحد دو درس را چنان انتخاب نمودي كه امتحان پايان ترمش در يك روز و يك ساعت بودي و خود هيچ نفهميدي تا شب امتحان كه خواست درس بخواندي. و چون چنين ديد دگر درس هم نخواند و گاهِ امتحان در اتاق پيش چشم مريدان بنشست و بعد هم خُسبيد و هيچ امتحان نرفت. در زمان اعلام نمرات مريدان همه ديدند(با بسيار تعجب) كه هر دو درس را نمره15گرفتندي. وقتي به وي گفتند.با غرولند فرمود: قرار بود كه 17بدهند چرا 15شد. و ديگر هيچ نگفت و هيچ معلوم نگشت كه مقصود وي كه بود و چه بود.
ديگر نقل است كه زمان كشت و زراعت همه مريدان وي تمام مزارع خويش را ذرت كاشتند الا يك مريد(كه از خواص شيخ هم بود) كه مانده بود چه بكارد. شيخ وي را رسيد و گفت: كرچك . و آن مريد في الفور تمام مزرع خويش كرچك بكاشت. و از آن همه كاشته وي فقط يك بوته سر برآورد و رشد كردكه بعد از چندي گوسپندي بيامد و آن نيز بخورد. احوال با شيخ بگفتند. بزرگ گفت: ما آن گوسپند ديديم و غذاي وي.
دوستان كم بداشت ولي همانهايي كه داشت بسياردوست بداشت.و چنان بود كه بعضي را با عنوان خاص صدا نمودندي از آن ميان ( عمو ) بود و مهمترين آنان(عمو مير) بود كه چنان با هم بودند كه گويي دو جسمند در دو روح. بدان حد كه مردم ديگر نيز آنان را با نام عمو مير خواندند و هر دو به يك نام شدند چنان كه هر دو يكي شدندو بعد باز جدا شدندو زندگي خود برفتند.
نقل است كه يكي از دوستان خاص وي كه صادق نامندش چنان درخواب شدندي كه هيچ بيدار نشدي و هر چه ياران تلاش كردند ميسر نگرديد تا شيخنا رسيد و با تغيير لهجه به آذري چنان بانگ بر آورد صادق كه وي فرز از جاي بجستي و بنشستي و شروع به صحبت نمودي كه انگار نخفته بودي و چندين ساعت است كه بيدار بودي. و شيخ خنديد و گفت: اين نيز از كرامات ما بود كه نداي ما از ما نبُوَد كه از آسمان بوَد(منظور همان رعد بودكه چون غرّد همه را ترساند).
و الحمدالله شكرمِنَه كه وي همچنان در قيد حيات مي باشد مي زيَّد و دعاي ما بر ايشان اين است كه چنان بزيَّد كه نوح(ع) در مقابل ايشان در قياس عمر چون طفلي خردسال نمايان شود و خداومند باريتعالي به ايشان و هم شما صحت مزاج و سلامت تن و وقت خوش عطاء نمايد . آمـيــــــــــــــــــــن/
شيخ سهيل الدين مشهدي |