|
خاطرات و دل گویه ها
|
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
باصدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم ( اخوان ثالث )
دريچه ها
ما چون دو دريچه ؛ رو در روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت اما . . . آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته است
زيرا يكي از دريچه ها بسته است
نه مهر فسون ؛ نه ماه جادو كرد
باز آمده
اندوه كهنه
اين شبانه من
باز آمده
تا صبح نقره
تا طلوع تو
تا روشناي گل
خورشيد به احترامت اي مشرق عشق
هر صبح غروب سجده بر خاك كند
با ياد تو ماه پيرهن چاك كند
فرمان تو ماه را طربناك كند
حسرت نبرم بر خواب آن مرداب
كارام درون دشت شب خفته است
دريايم ونيست باكم از طوفان
دريا همه شب خوابش آشفته است
اگر قرار است كه آدمي بميرد چه بهتر كه در دوست داشتني ترين اوقات و دوست داشتني ترين مكانها بميرد و در دوست داشتني ترين جاها دفن شود . يعني:
دريك غروب پاييزي قطره وار و فروتنانه از تكه ابري از گوشه آسمان بيكرانه در جنگلي انبوه از درختان عريان و بر روي برگي زرد و خشكيده بيفتد و در زير برگ به زمين فرو رود.
منصور حلاج را پرسيدند :عشق چيست؟
گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا
آنروزش : بكشتند
ديگر روزش : بسوختند
سيوم روزش : به باد بر دادند
يعني عشق اين است
