تبليغاتX
صبح بهاری


صبح بهاری

خاطرات و دل گویه ها

                                                          به نام خدا هزاردستان
در سريال هزاردستان يک اتفاقي مي افتد به اين صورت که کميته مجازات ، اسماعيل خان(رئيس
غله و آرد تهران) را ترور ميکند . بعد از ترور کفيل شعبه تامينات که نقش آن را مرحوم جهانگيرفروهر بازي مي کند شروع به تحقيق در مورد ضارب مي کند. يک صحنه توي قهوه خانه مي آيد و از تک تک افرادي که آنجاهستند سوالاتي در مورد زمان وقوع ترور ميکند . اما جواب همگي اشان تقريبا اينگونه است : چشام داشت گرم مي شد که . . . خوابيده بودم که . . . خواب خوش بودم که . . . چرت مي زدم که . . . سينه کش آفتاب دراز کشيده بودم که . . .
بعد از آن جهانگير فروهر يک ديالوگي داره که من اين ديالوگ را در همان زمان پخش اوليه اين سريال (سال هاي 62-63) هم ديده بودم و از همان زمان هميشه توي ذهنم بود . جهانگير فروهر با حالتي تمسخرآميز و استهزاء گونه ميگه : "جماعت خواب ، اجتماع خواب زده ، جامعه چرتي ."
و چقدر اين گفته در جامعه ايران مصداق دارد .
پ ن : اين عکس را جايي ديدم . گفتم اينجا بذارم تا بفهميم که بر سر اين ملت چه مي آيد . فقط یک نگاه به تاریخش بکنید . تقریبا مربوط به هفت سال و نیم پیش می باشد.

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 9:56 توسط سهیل | |

                                                     به نام خدا بارسلونا
دیشب گوارديولا يک ال کلاسيکوي ديگر را هم در مقابل ديدگان ده ها هزار مادريدي با پيروزي پشت سر گذاشت  تا او و شاگردانش : مسي ، ژاوي ، پيول و . . . به مورينيو و شاگردانش فوتبال را ياد بدهند .

پ ن : گوگل داره نوروز، این عید سعید باستانی ایرانی را به نام افغانها ثبت میکنه ، الان باید بریم رای بدهیم تا حقانیت این واقعیت تاریخی را به اثبات برسانیم .
                   به نوروز ایرانی رای دهید .
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 14:5 توسط سهیل | |

                                                         به نام خدا هزاردستان
سريال هزاردستان براي من هميشه يادآور خاطراتي از دوران نوجواني و جواني را دارد . اون
زماني که شايد از ديالوگهاي زيباي آن چندان سر در نمي آوردم و بيشتر ظهرهاي جمعه اي که اين سريال پخش مي شد به بازيگوشي هاي من درکوچه و خيابان مي گذشت . بعدها که عقلي به کله امان آمد و چند قسمت جسته و گريخته اين سريال را ديدم ، متوجه شدم که چه سريال زيبا و ارزشمندي را از دست داده ام .

چند وقتي هست که اين سريال را تهيه کردم ميخواهم بشينم و اثر زيباي سعدي سينماي ايران علي حاتمي را ببينم .
ديالوگهايي که در اين سريال وجود دارد و استعاره ها و کنايه ها آن بسيار جذاب و زيبا هستند . و جالبتر اينکه در اين سريال يک نفر نيست که قشنگ صحبت ميکند بلکه تمام شخصيتها با توجه به موقعيت و نقشي که دارند کلمات و عبارات بسيار زيبايي را بيان ميکنند از آن فرد عادي اي که از خيابان عبور ميکند و شايد فقط يک ديالوگ داشته باشد تا نقش هاي اول و طراز اول اين سريال . همه و همه . . . زيبا و با مغز سخن مي گويند .
 
پ ن1 : يکي از جملات اين سريال :"پهلوان داريم و پهلوان پنبه ، آتش خيلي سريع به پنبه سرايت ميکند "
پ ن 2: سالهاي قبل شبهاي طولاني زمستان را با خواندن کتاب ميگذرانديم ولي امسال به واسطه حضور فينگيل پسر ديگر نمي توان کتابي خواند . بنابراين با تلويزيون سرمان را گرم ميکنيم

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 9:59 توسط سهیل | |

در این هیاهوی پر از هیچ و پوچ زندگی

من نوشتن را هم فراموش کرده ام

کلمات  و عباراتم را گم کرده ام

مانده ام

حیران . . . حیران

از بازی زمانه
 
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 9:37 توسط سهیل | |

                                                                  به نام خدا

يكي از سنتهاي قديمي و بسيار زيبايي كه در شب يلدا انجام مي شود حافظ خواني و تفال به رند شيراز مي باشد . امسال نيز همچون ساليان گذشته بر آن شديم كه درقالب طرح " يلدا با حافظ " از همه شما بزرگواران و عزيزان درخواست كنم كه هر غزلي كه ازحضرت حافظ در شب يلدا در جمع صميمي و گرم خانوادگي اتان خوانده مي شود(چه خودتون تفال زده ايد ياتوسط ديگر اعضاء خانواده خوانده مي شود) در همان شب و يا روزهاي بعد دو بيت ابتدايي غزل را در وبلاگ جدید "صبح است ساقيا . . . " برايمان كامنت بگذاريد. باشد كه با اين حركت بتونيم اين سنت قديمي را رواج و گسترش بيشتري بدهيم.
همچون گذشته در اجراي اين طرح نيازمند ياري و اطلاع رساني شما به ساير دوستان هستم .ممنون از لطف تک تک شما بزرگوران.

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 9:19 توسط سهیل | |

                         به نام خداعطش آب

قمر بني هاشم عزم فرات ميکند ، بهترين مکان علقمه است . آبي که در مسير علقمه است از نيت حضرتش باخبر مي شود و ولوله اي در قطرات آن مي افتد، همه بي صبرانه منتظر حضور اقا هستند ، ولي آب بايد جاري باشد، قطرات مي خواهند پا بوس حضرت باشند و در عظمت واقعه کربلا نقشي داشته باشند . تک تک قطرات آب طوری جریان خویش را تنظیم میکنند تا هنگام حضور حضرت بر لب آب در برابر حضرت باشند . اما قانون آب جاري بودن است.قطرات با اميد بسيار وارد علقمه شده و با حسرت فراوان از آن خارج ميشوند. و آب همچنان جاريست. حضرت هنوز وارد علقمه نشده. قطرات همه در انتظاري بسيار جانفرسا و در آرزويي بسيار بزرگ در گذرهستند تا اينكه حضرت عباس(ع) ماه بني هاشم برآب طلوع ميكند. جوش و خروش آب بيشترمی شود قطرات آب  تلاش ميكنند تا خود را در مسير حضرت قرار بدهند اما آب همچنان جاريست . حضرت مشك در آب مي اندازد. موجي از آب به درون مشك ميروند و مشك پر ميشود. مانند هميشه تعدادی از قطرات خوشحال از انتخاب شدنشون وعده اي غمگين از جا ماندن. و عده اي ديگر بسيار مغموم از اينكه از لبه مشك به بيرون ريخته شده اند. حال حضرت دست در آب فرو ميبرد و باز هم هجوم قطرات اين آخرين فرصت است اين آخرين شانس است. مشت حضرت اندازه يك دريا آب ميگيرد ولي قطره ها آن را به اندازه يك مشت مي بينند. هجوم قطرات به داخل مشت و بعد هم صعود به طرف لبان از تشنه ترك خورده صعود به جانب آن صورت همچون ماه . . . همه شاد وخوشحال همه مسرور و سرمست از انتخاب شدن و  . . . احساس آنها وصف نشدنی است . اونها از بين ميليونها و ميلياردها قطره انتخاب شده اند و بسيار خوشحال. اينقدر شاد كه در همان مشت هم موجي برپا ميكنند ميروند و ميروند اكنون بوي آب بر مشام عباس مي خورد ، عطر عباس در آب غوطه ميخورد ، روي ماه عباس در آينه آب پديدار مي شود. ديگر حتي هُرم نفس عباس آنها را نوازش ميدهد گرم است و تفتيده؛ گرم است و خاك آلود، گرم است و عاشق ؛ گرم است و نگران. ديگر چيزي نمانده. آب، تشنه لبان عباس است و عنقريت است كه اين عطش پايان يابد اما . . .
به ناگاه عظمت عشق و بزرگي جوانمردي در برابر عباس شرمنده مي شود و خورشيد به احترام اين مشرق عشق هر صبح و غروب سجده بر خاك مي سايد. تاريخ قلم خويش را بار ديگر به گردش در مي آورد و ثبت ميكند در لوح سينه خود ماندگارترين حركت عاشقی را. قطرات كه چشمان خود را بسته اند تا نوش عباس شوند ناگهان خود را معلق در زمين و آسمان مي بينند اطرافشان تاريك و تاريك تر ميشود و از خورشيد چهره عباس دور و دورتر. و بعد از لحظه اي خود را در همانجايي مي بييند كه بودند. و حضرت عباس بر میخیزد و با لبانی تشنه و با دلی سیراب از عشق به مولایش از علقمه بیرون می رود .
 معلوم نیست اون قطرات اکنون كجايند؟ شايد از شرم در مغاك خاك تا آنجايي كه زمين اجازه داده نفوذ کرده اند و هميشه در عطش نوشيدن لبان  حضرت عباس(ع) و هر سال در اين ايام شرمنده تر و سرافكنده تر.

ایام سوگواری اقا اباعبدالله الحسین(ع) و یاران وفادارش راتسلیت و تعزیت عرض می نمایم . التماس دعا
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 16:13 توسط سهیل | |

                                                         به نام خدا
سر صبح از خونه که زدم بيرون سرما و باران پاييزي باعث شد که خودم را مچاله کنم . سر رو بالا گرفتم تا مسيرحرکتم را مشخص کنم حاشيه خيابان يک تکه کاغذ سفيد توجه ام را جلب کرد . حس کنجکاوي ام سرصبح سريعا بيدار شد و مسيرم را به طرف کاغذ تغییر داد. با نوک پا کاغذ را کمي اينور اونورکردم . خط زيبايي که با خودنويس نوشته شده بود عزمم را جزم کرد که کاغذ را بردارم . گرچه روي آن کمي آثار آب و گل ديده مي شد ولي خط زيبا به همراه شعري که بر آن نوشته شده بود و اسم و تاريخي که پاي آن بود ، کافي بود که آدم خاطره بازي مثل من را وادار کند که کاغذ را برداشته و در کيفم قرار بدهم .

الان که به اين کاغذ و شعر و تاريخش نگاه ميکنم . با خود ميگويم که معلوم نيست اين کاغذ در ميان خطوط زيباي خودش چه قصه اي را به همراه دارد و معلوم نيست که نويسنده اش در هنگام تحرير آن چه حس و حالي داشته است و اکنون در چه اوضاع و احوالي بسر مي برد. هرچه که بود من خودم يک حس دلتنگي و خستگي و ناراحتي شديدي را در ميان آن نوشته ها احساس کردم . و اگر صاحب اين کاغذ آن را براي خودش نگه مي داشت معلوم نبود بعد از گذشت سالها وقتي آن را مجددا مي ديد با خودش چه ميگفت ؟

بسمعه تعالي
اي دير بدست آمده ام زود برفتي
آتش زدي اندر منو و چون دود برفتي
چون آرزويِ تنگدلان دير رسيدي   
چون دوستيِ سنگدلان زود برفتي
احسان 13ديماه 1389

پ ن : همچنان باران می آید و لذت می برم از این هوای پاییزی زیبا .

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 16:17 توسط سهیل | |

Design By : Night Melody