به نام خدا
دوباره كنار هم نشسته بوديم و صحبت مي كرديم . ساده و پراز حرارت و عميق. مثل همان زمانهاي گذشته، مثل همان زماني كه در اتاق 47 مي نشستيم و درباره كارهاي هر روز صحبت مي كرديم . و الان در مورد اتفاقاتي كه در اين شانزده سال گذشته بود صحبت مي كرديم. خيلي از چيزها از همان نگاه اول و از همان ظاهر به خوبي قابل مشاهده بود. هر دو پير شده بوديم ، خيلي هم پير شده بوديم، نقاش زمانه داشت كم كم از رنگ سفيد درسرو صورت ما استفاده مي كرد و چين وچروكهاي چهره را پررنگ تر مي كرد. گريزي نيست بايد پذيرفت كه تمام اون روزها و سالهاي جواني پرشور جواني گذشته است و اكنون با خاطرات اون روزها و با تجربه هايي كه كسب كرديم داريم زندگي ميكنيم . خاطرات و تجربياتي كه ما را رهنمون نمود به الان ، كه به تاييد قاطع هر دويمون بهترين شرايط موجود ميتواند باشد. مشكلات را باز گفتيم ؛ درد دل ها را كرديم ، و يك چيز در دل هر دوي ما همچنان قوي و محكم و همچنان پرشور و حرارت وجود داشت . بدون هيچ ترديدي آن را عشق ناميديم كه همچنان ما را پابرجا نگه داشته بود. و خوب مي دانيم كه براي اين عشق زيبايي كه الان داريم چه سختيهايي كه كشيديم و چه تجربياتي را گذرانده ايم و چه اميدهايي را ناميد يافتيم و چه دلهره ها و چه تپش قلبهايي را چشيديم . و اكنون در اينجا كه هستيم درست رو در روي هم و در كنار هم نشسته در حالي كه اتاق 47 ديگري را تشكيل داده ايم هر دو هزاران هزار بار شكرگزاريم از خدا بابت اينهمه نعمت و محبتي كه به ما داشته و مي يابيم كه آنچه آن زمان فكر ميكرديم هيچكدام آن نبود كه صلاح ما باشد. و آن شب تا به صبح در كنار هم شب زنده دار بوديم و چقدر زمان تند مي گذشت گويي عقربه هاي ساعت با ما و با خويش مسابقه داشتند وصداي ملكوتي شجريان اين همدم هميشگي امان: دل مجنون ، همايونمثنوي ، پيام نسيم . . . و باز همان توجه هاتي كه هر دو به فراز و نشيب آوازهاي او داشتيم و همراهي با شعرهاي كه گويي وصف حال ما بود از زبان اين يار آشنا. بسم حكايت دل هست با نسيم سحر ولي ز بخت من امشب سحر نمي آيد در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز بلاي زلف سياهت به سر نمي آيد و آن تكانهاي سري كه داشتيم خود هزار حديث مفصل بود از اين مجمل. و الان كه اين مطلب را مي نويسم او درهواپيما نشسته و درحاليكه كمربند را بسته و آماده بازگشت به ديار غرب است به صندلي اش تكيه داده و چشمانش را بسته. بي شك همانند من در اين فكر است كه اين يك ماه چه زود گذشت. پ ن 1: يكساله شدن وبلاگ " پله پله تا معبود" را به سكوت گرامي تبريك عرض مي كنيم و اميدوارم كه ساليان سال بنوسند و بخوانيم . پ ن 2: اتاق 47 اتاقي بود كه دو سال از بهترين دوران دانشجويي را همراه بزرگ در آن به سر مي برديم.
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 6:15 توسط سهیل
|
به نام خدا
ساعت 8:15 دقيقه روز جمعه فلكه ضد كنار بانك صادرات قرار مون بود. ايستاده بود به همان سبك و سياق خاص هميشگي خودش. يك پايش را تكيه كرده بود به ديوار و داشت با دست ديگرش به بازوي اون يكي دستش مي زد. سرش را كه برگردوند و منو ديد چشمانش برقي زد و به طرفم اومد. براي اين لحظه هزاران نقشه ريخته بودم ولي هيچكدام را نتونستم اجرا كنم . تنها دستهايم را از هم باز كردم و گرم در آغوش گرفتمش . و اينگونه بود كه بعد از گذشت حدود شش سال دوباره بزرگ را ديدم و بعدش هم راهي حرم شديم .
و اكنون كنار هم نشسته ايم و داريم اين مطالب را مي نويسيم . و شهريار(كه محمد صدايش مي كنند) و بهار هم هي دور و بر ما مي چرخند و تاحدي تمركزمون را از بين مي برند و مهمتر از همه اينكه خانمهامون هم توي پذيرايي درحال صحبت با همديگر هستند.
از ديروز تا به حال از هر دري با هم صحبت كرده ايم و هنوز ميدانم كه هزاران هزار مطلب ديگر مونده و مي ترسم كه همچنان بماند و وقتي كه از هم جدا شديم افسوس صحبت نكردن در مورد خيلي از مسائل را بخوريم . لحظات زيباييست . حس و حال سالهاي دور در من بسيار زنده شده . و بزرگ با همان اصطلاحات آن زمان اين حس و حال را تشديد ميكند .
يكي از مهمترين مباحثي كه درباره اش صحبت كرديم تك تك شما دوستان بوديد. ديدگاههاي متفاوت و بعضا جالب بزرگ عزيز در مورد وبلاگها و نظراتي كه به صورت صريح بيان مي نمود و نيز اطلاعات بسيار خوبي كه از بعضي ها داشت برايم بسيار جالب و مفيد بود . و به طور كلي مي تونم بگم كه شما هم در كنار ما بوديد . جاي همه شما خالي .
خب ديگه فكر كنم كه كافي باشه . بايد برم و با بزرگ دوباره به قول خودش "بگپيم"
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 2:20 توسط سهیل
|
به نام خدا
خجسته سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س)
را گرامی داشته و روز مادر و زن را به تمامی بانوان ایران زمین
تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 16:27 توسط سهیل
|
به نام خدا سلام خدمت تمامی دوستان گرامی . عزیزانی که دوست دارند در جمع دوستانه ما حضور داشته باشند . در زمان و مکان زیر قدم بر چشمان ما بگذارند .
مکان : خیابان ولیعصر- روبروی ساختمان جام جم – فروشگاه بوف .
زمان : جمعه سی و یکم خرداد ساعت 4 الی 5
منتظرتون هستیم .بعد نوشت مهم :
متاسفانه طي آخرين هماهنگي هاي انجام شده .
بعلت مشكلاتي كه براي بزرگ عزيز و خودم بوجود آمده تشكيل اين جمع دوستانه انجام
نخواهد شد . با عرض معذرت از تك تك شما سروران گرامي.
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 13:1 توسط سهیل
|
به نام خدا
سلام
چند روز پیش داشتم با بزرگ عزیز که به تازگی به ایران اومده صحبت می کردم. موضوع رسید به تک تک شما دوستان وبلاگی و داشتیم در مورد شما عزیزان صحبت می کردیم که هردو به این نتیجه رسیدیم که چه خوب می شد اگر شرایطی فراهم میشد تا رودر رو شما بزرگواران را نیز ملاقات نماییم . البته بزرگ گفت که من دروبلاگم ایمیل و آی دی داده ام ولی کسی چندان استقبالی نکرده . اینبار من با جدیت بیشتر اعلام میکنم که دوست داریم در صورت امکان تک تک شما را ملاقات نماییم . بنابراین تصمیم گرفتیم که یک قرار ملاقاتی جمعی بگذاریم. ولی چون برنامه سفر بزرگ عزیز فشرده است بهترین روز جمعه سی ویکم خرداد ماه می باشد . بنابراین ازشما دوستان میخواهم در صورت امکان اعلام کنید تا جزئیات بیشتر را بررسی و برنامه ریزی کنیم .من خودم هم اگر تعداد دوستانی که تشریف بیاورند خوب باشد از مشهد می آیم تا شما را زیارت کنم . بنابراین منتظر نظرات شما هستم . امیدوارم که شرایط دیدار تک تک شما فراهم گردد.
پ ن : شاید بهتر می بود که نظرات این پست تائیدی باشه ولی من چون خودم از نظرات تائیدی زیاد خوشم نمی آید دوستان می توانند اگردوست داشتند به صورت خصوصی نظرشون را علام کنند.
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 10:29 توسط سهیل
|
به نام خداایام سوگواری بانوی آیینه ها بی بی فاطمه زهرا (س) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .

+
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 12:9 توسط سهیل
|
به نام خدا
این چند روز چند تا اتفاق با حال و هوای خاص پشت سرهم برایم تکرار شد که جالب بود. چند روز پیش به یکی از همکارها گفتم :( چقدر دوست دارم چند تا از آهنگهای قدیمی گوگوش و ابی را گوش بدهم. ) و با خودم یکی دو آهنگ را هی می خواندم و تکرارمی کردم. به همراه خانواده خانه یکی از اقوام که دریکی از محله های قدیمی واقع بود ، بودیم و شب همانجا موندیم صبح رفتم تا نون بخرم. آدرس نونوایی را از یک مغازه ای گرفتم رفتم باکمال تعجب دیدم که یک نونوایی سنتی است به نام نون بربری مشهدی که تنور این نونوایی ها توی زمین قرار داره و شاطرها باسبک خاصی خمیر را داخل تنور قرار میدهند و نان را در می آورند. این نونوایی برای من خیلی آشناست چون تا حدود ۱۰-۱۲ سالگی هر روز یکی از کارهای من خرید نون از این نونوایی ها بود . دیدن این نونوایی و حس و حالی که بهم دست داد باز تاثیر بسیاری بر من داشت. همان روز عصر توی پارکی که دو پست قبل در موردش گفته بودم مشغول بودیم که مجبور شدیم برای انجام کاری برویم چند کوچه پایین تر. با یکی از افراد سوار موتور شدم و راه افتادیم. همینطوری توی کوچه ها داشتیم می رفتیم باز یک حس و حال خاصی احساس کردم . نمیدونستم چی بود ولی حسی آشنایی بود. هی به اطراف نگاه کردم ، هی به مردم نگاه کردم . هیچی دستگیرم نشد. اما کاملا برایم محسوس بود که یک چیزی باید این اطراف باشه که اینطوری منو بی قرار کرده. و برایم آشناست. که ناگهان پیدایش کردم: آسمان بود . توی این کوچه هایی که می رفتیم همه خانه ها یک طبقه بود. هیچ آپارتمانی و حتی خانه دو طبقه ای وجود نداشت و عجیب آسمان نزدیک بود و پهناور. و باز یاد همان دوران گذشته افتادم که چطوری توی همین کوچه هایِ نزدیک به آسمان می دویدیم و بازی می کردیم و بعداز ظهرهایِ تابستان بادبادک(که مشهدی ها بهش میگن کاغذباد) درست می کردیم و عصرها آن را توی همین کوچه ها به دست آسمان می سپردیم . و ظهرهای تابستان که وقتی همه خانواده می خوابیدند من و برادرم و خواهرم بیدار بودیم و سه تایی چه کارهایی که نمی کردیم و چقدر هم مواظب بودیم که سروصدا نشود و کسی بیدار نشوند ولی باز هم نمی شد و بالاخره با یک صدایی سکوت و ارامش خانه را بهم زده و همه را از خواب بیدار می کردیم . یا اینکه در اون گرمای تابستان توی کوچه می رفتیم و در زیر سایه چنار و یا اقاقیایی با چند تا دیگه از دوستان می نشستیم و در سکوت گرم کوچه با هم ارام صحبت می کردیم . و اکنون اون روزها گذشته و رفته است وفقط همین خاطرات کودکی و همین حس و حالهایی که گاهی گریبان آدم را می گیرد برایمان مانده . پ ن ۱: و این جمله از خاله فرا که " ای کاش میشد گاهی پستها از خاطرات زیبای آن دوران باشه." باعث شد که این پست نوشته شود. پ ن ۲: طبق حساب مادوازده روز دیگه مونده . درسته آقا ؟
+
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 16:27 توسط سهیل
|
به نام خدا
و این ژنرالهای سرخ هستند که به فرماندهی قطبیِ امپراطور جام
قهرمانی را بر بالای سر برده وتمامی رنگهای آبی وزرد وسبز و
مشکی و. . . را وادار نموده اند که دست بر سینه و زانو بر زمین
نهاده و بر آنان تعظیم نمایند.
قهرمانی تیم پرسپولیس مبارک باد.
پ ن 1: این چند بازی آخر پرسپولیس سبک خاصی از فوتبال نگاه کردن را تجربه کردم. من توی پارک بودم و یکی از همکاران با اس ام اس لحظه لحظه را برایم گزارش می داد. خیلی جالب بود. پ ن 2 : راستی ببینم استقلال چندم شد؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:47 توسط سهیل
|