صبح بهاری
خاطرات و دل گویه ها
چند وقتي هست که اين سريال را تهيه کردم ميخواهم بشينم و اثر زيباي سعدي سينماي ايران علي حاتمي را ببينم . در این هیاهوی پر از هیچ و پوچ زندگی من نوشتن را هم فراموش کرده ام مانده ام حیران . . . حیران الان که به اين کاغذ و شعر و تاريخش نگاه ميکنم . با خود ميگويم که معلوم نيست اين کاغذ در ميان خطوط زيباي خودش چه قصه اي را به همراه دارد و معلوم نيست که نويسنده اش در هنگام تحرير آن چه حس و حالي داشته است و اکنون در چه اوضاع و احوالي بسر مي برد. هرچه که بود من خودم يک حس دلتنگي و خستگي و ناراحتي شديدي را در ميان آن نوشته ها احساس کردم . و اگر صاحب اين کاغذ آن را براي خودش نگه مي داشت معلوم نبود بعد از گذشت سالها وقتي آن را مجددا مي ديد با خودش چه ميگفت ؟ پ ن : همچنان باران می آید و لذت می برم از این هوای پاییزی زیبا .
در سريال هزاردستان يک اتفاقي مي افتد به اين صورت که کميته مجازات ، اسماعيل خان(رئيس غله و آرد تهران) را ترور ميکند . بعد از ترور کفيل شعبه تامينات که نقش آن را مرحوم جهانگيرفروهر بازي مي کند شروع به تحقيق در مورد ضارب مي کند. يک صحنه توي قهوه خانه مي آيد و از تک تک افرادي که آنجاهستند سوالاتي در مورد زمان وقوع ترور ميکند . اما جواب همگي اشان تقريبا اينگونه است : چشام داشت گرم مي شد که . . . خوابيده بودم که . . . خواب خوش بودم که . . . چرت مي زدم که . . . سينه کش آفتاب دراز کشيده بودم که . . .
بعد از آن جهانگير فروهر يک ديالوگي داره که من اين ديالوگ را در همان زمان پخش اوليه اين سريال (سال هاي 62-63) هم ديده بودم و از همان زمان هميشه توي ذهنم بود . جهانگير فروهر با حالتي تمسخرآميز و استهزاء گونه ميگه : "جماعت خواب ، اجتماع خواب زده ، جامعه چرتي ."
و چقدر اين گفته در جامعه ايران مصداق دارد .
پ ن : اين عکس را جايي ديدم . گفتم اينجا بذارم تا بفهميم که بر سر اين ملت چه مي آيد . فقط یک نگاه به تاریخش بکنید . تقریبا مربوط به هفت سال و نیم پیش می باشد. 

دیشب گوارديولا يک ال کلاسيکوي ديگر را هم در مقابل ديدگان ده ها هزار مادريدي با پيروزي پشت سر گذاشت تا او و شاگردانش : مسي ، ژاوي ، پيول و . . . به مورينيو و شاگردانش فوتبال را ياد بدهند .
پ ن : گوگل داره نوروز، این عید سعید باستانی ایرانی را به نام افغانها ثبت میکنه ، الان باید بریم رای بدهیم تا حقانیت این واقعیت تاریخی را به اثبات برسانیم .
به نوروز ایرانی رای دهید .

سريال هزاردستان براي من هميشه يادآور خاطراتي از دوران نوجواني و جواني را دارد . اون زماني که شايد از ديالوگهاي زيباي آن چندان سر در نمي آوردم و بيشتر ظهرهاي جمعه اي که اين سريال پخش مي شد به بازيگوشي هاي من درکوچه و خيابان مي گذشت . بعدها که عقلي به کله امان آمد و چند قسمت جسته و گريخته اين سريال را ديدم ، متوجه شدم که چه سريال زيبا و ارزشمندي را از دست داده ام .
ديالوگهايي که در اين سريال وجود دارد و استعاره ها و کنايه ها آن بسيار جذاب و زيبا هستند . و جالبتر اينکه در اين سريال يک نفر نيست که قشنگ صحبت ميکند بلکه تمام شخصيتها با توجه به موقعيت و نقشي که دارند کلمات و عبارات بسيار زيبايي را بيان ميکنند از آن فرد عادي اي که از خيابان عبور ميکند و شايد فقط يک ديالوگ داشته باشد تا نقش هاي اول و طراز اول اين سريال . همه و همه . . . زيبا و با مغز سخن مي گويند .
پ ن1 : يکي از جملات اين سريال :"پهلوان داريم و پهلوان پنبه ، آتش خيلي سريع به پنبه سرايت ميکند "
پ ن 2: سالهاي قبل شبهاي طولاني زمستان را با خواندن کتاب ميگذرانديم ولي امسال به واسطه حضور فينگيل پسر ديگر نمي توان کتابي خواند . بنابراين با تلويزيون سرمان را گرم ميکنيم
يكي از سنتهاي قديمي و بسيار زيبايي كه در شب يلدا انجام مي شود حافظ خواني و تفال به رند شيراز مي باشد . امسال نيز همچون ساليان گذشته بر آن شديم كه درقالب طرح " يلدا با حافظ " از همه شما بزرگواران و عزيزان درخواست كنم كه هر غزلي كه ازحضرت حافظ در شب يلدا در جمع صميمي و گرم خانوادگي اتان خوانده مي شود(چه خودتون تفال زده ايد ياتوسط ديگر اعضاء خانواده خوانده مي شود) در همان شب و يا روزهاي بعد دو بيت ابتدايي غزل را در وبلاگ جدید "صبح است ساقيا . . . " برايمان كامنت بگذاريد. باشد كه با اين حركت بتونيم اين سنت قديمي را رواج و گسترش بيشتري بدهيم.
همچون گذشته در اجراي اين طرح نيازمند ياري و اطلاع رساني شما به ساير دوستان هستم .ممنون از لطف تک تک شما بزرگوران.

معلوم نیست اون قطرات اکنون كجايند؟ شايد از شرم در مغاك خاك تا آنجايي كه زمين اجازه داده نفوذ کرده اند و هميشه در عطش نوشيدن لبان حضرت عباس(ع) و هر سال در اين ايام شرمنده تر و سرافكنده تر.
ایام سوگواری اقا اباعبدالله الحسین(ع) و یاران وفادارش راتسلیت و تعزیت عرض می نمایم . التماس دعا
سر صبح از خونه که زدم بيرون سرما و باران پاييزي باعث شد که خودم را مچاله کنم . سر رو بالا گرفتم تا مسيرحرکتم را مشخص کنم حاشيه خيابان يک تکه کاغذ سفيد توجه ام را جلب کرد . حس کنجکاوي ام سرصبح سريعا بيدار شد و مسيرم را به طرف کاغذ تغییر داد. با نوک پا کاغذ را کمي اينور اونورکردم . خط زيبايي که با خودنويس نوشته شده بود عزمم را جزم کرد که کاغذ را بردارم . گرچه روي آن کمي آثار آب و گل ديده مي شد ولي خط زيبا به همراه شعري که بر آن نوشته شده بود و اسم و تاريخي که پاي آن بود ، کافي بود که آدم خاطره بازي مثل من را وادار کند که کاغذ را برداشته و در کيفم قرار بدهم . 
اي دير بدست آمده ام زود برفتي
آتش زدي اندر منو و چون دود برفتي
چون آرزويِ تنگدلان دير رسيدي
چون دوستيِ سنگدلان زود برفتي
احسان 13ديماه 1389
| Design By : Night Melody |
